هوالحق
سلام
....
دلم براي جبهه تنگ شده است ،
چقدر جاده هاي هموار کسالت آورند ! از يک نواختي ديوارها دلم مي گيرد.
مي خواهم بر اوج بلندترين صخره بنشينم ،
آن بالا به آسمان نزديکترم و مي توانم لحظه هاي تولد باران را پيش بيني کنم.
دلم براي جبهه تنگ شده است ،
آنجا معنويت به درک نيامده بسيار است ،
آنجا ما مقابل آسمان مي نشينيم و زمين را مرور مي کنيم.
دلم براي جبهه تنگ شده است ،
در کوچه هاي بن بست يک ذره آفتاب بدست نمي آيد
و ما هر روز به انتها مي رسيم و درهاي عافيت باز مي شود
و ميز ، مهرباني ما را با يک ليوان شربت خنک تمام مي کند
بايد گذشت ، بايد عطش و سنگلاخ را تجربه کرد .
آسايش از مقصد دورمان مي دارد .
شتاب کن آقاي عادت
پل هوائي فاصله ي ديگري است که آسمان را از ما مضايقه مي کند .
من مي خواهم بيشتر آفتاب ببينم ، مي خواهم برف را ، باران را بهاران را بفهمم.
نگاه کن هواي دود گرفته شهر تنفس راحت را از ما گرفته است .
دلم براي فضاي نا پيداي مه لک  زده است .
مه ، مهرباني مبهمي است تا خود را تنها تصور کنيم .
تنهايي راز بزرگي است . در تنهايي ، بي تعارف مهمان دلمان خواهيم بود.
اينجا همه با آسمان حرف نمي زنند.
اينجا زير نور نئون آسمان پيدا نيست .
مردم  براي بازگشايي دلشان به کافه مي آيند.
آنان به لحظه هاي بعد  از اکنون به عبث اميدوارند .
آنها هنوز
بهانه هاي روشن دل را نشناخته اند
و در نيمکره تاريک دل آرميده اند
و فکر مي کنند تمام دل
خوشحالي پس از پيدا کردن يک جنس با قيمت نازل در بازار سياه است.
بيا به جبهه برويم
من يک بار آنجا را بوئيده ام ، آنجا رطوبت مطبوعي دارد که به ايستادگي درخت کمک مي کند.
ما چقدر جاده هاي ديدني داريم !
ما چقدر غافليم !
ما که به بوي گيج آسفالت عادت کرده ايم  و نشسته ايم هر روز کسي بيايد زباله ها را ببرد
چه انتظار حقيري !
دلم براي جبهه تنگ شده است
چقدر صداقت نيست !
چقدر شقايق ها را ناديده مي گيريم !
حس مي کنم سرم سنگين است !
امروز دوباره کسي را آوردند که سر نداشت . . .
شعر از سلمان هراتی است(در خلوت بعد از تشییع)
اما
اسفند هرچند ماهی است بعد از جشنواره فیلم فجر وحواشی اش،بعد از ۲۲ بهمن و حواشی اش و از این به بعد، بعد از بیداری اسلامی و دنباله اش اما برای من ماه مهاجرت است.
مهاجرتی ساده با اتوبوس که البته چند بارش بدون داشتن صندلی حاصل می شود.دقیقا این مهاجرت ها در اوایل بهار صورت می گیرد و رزقی که بر می داری برای همه ی سالت کفایت خواهد کرد  اگر به خاطرات فکر کنی و با آنها جگرت بسوزد.
این وقت سال عجیب هوایی می شوم برای جنوب برای همه ی خاطراتش!مخصوصا این روز ها که با اتفاقات منطقه باور می کنی اگر خدا بخواهد ظهور را با همه ی نشانه هایش محقق کند برایش کاری ندارد مثل همین ماه گذشته و تازه یادت می اید قرار بود وقتی این سنی می شوی چه کارها نکرده باشی ووقتی سوم راهنمایی بوده ای فکر می کرده ای در این سن چه ها خواهی کرد و از این خواب و خیال ها که  البته فعلا حواست باشد نمازهایت قضا نشود نماز شبت بماند،حواست باشد غیبت نکنی حرف لغو بماند و قس علی هذا.
این روزها روزهای خوبی نیست برای ظهور به قول برادرم ما همه می خواهیم کنکور دکتری بدهیم،مقاله چاپ کنیم و کلی کار دیگر تا پیشرفت کنیم.
محاجه ی ما با شهدا خیلی ویران کننده خواهد بود.هیچ جوابی نخواهیم داشت هیچ....واقعا کم کم دارم به حال بچه های اردو می رسم که بعضی خاطرات را باور نمی کردند، باور نمی کنم....
مد شده است کلی جاها اردو جنوب می برند ولی هیچ اردویی"از خاک تا افلاک"اتحادیه خودمان نمی شود.یادش بخیر اول بسم الله با کلی خاطره و استناد بچه ها به این باور می رسیدند که دعوت شده اند و بدون دعوت نمی شود عمرا" این سفر را آمد.امسال و پارسال دیگر دعوت نشده ام دلیلش بدون تعارفات روزمره معلوم است.
یاحق