تبليغاتX
هواخوری

هواخوری

بگذاریم که احساس,که اندیشه هوایی بخورد...

دیروز که استادمان باز داشت سیستم آموزشی و آموزش عالی و فرهنگ و سیاست و اقتصاد مملکت را به نقد می کشید دوست داشتم بلند شوم و بگویم که خواهش می کنم بس کنید! بگویم که ما هم همه این حرفها را قبول داریم ولی باور کنید خسته شده ایم. از روز اول که آمده ایم دانشگاه از همان دوره کارشناسی استادها می آمدند و مشابه همین حرفها را چپ و راست تحویلمان می دادند. دوست داشتم بگویم که حضرت استاد! دانشجوی مملکت احتیاج دارد به امید و انگیزه تا بتواند کاری بکند. بتواند در حد خودش موثر باشد. امید و انگیزه و حس خودباوری و اعتماد به نفس چیزیست که مثل آب خوردن در همه دانشگاهها (اعم از تهران و شریف تا آزاد ابرقو و پیام نور برازجان) از بین می رود... همه اساتید با یک حس فرهیختگی عمیقی می آیند و همه چیز را به نقد می کشند و یک لحظه فکر نمی کنند که با رئیس جمهور یا وزیر یا مدیرکل فلان سازمان طرف نیستند. با یک دانشجویی طرفند که از فلان شهرستان و فلان روستا و فلان شهر بلند شده آمده دانشگاه و می خواهد بفهمد که چه باید بکند در این دانشگاه و شما با این افاضات روشنفکرانه به او می فهمانید که هیچ کار نباید بکند چون اصولا هیچ کار نمی تواند بکند! سیستم های کلان مملکت مشکل دارد و یک دانشجوی جزء در این میان مگر چه کاره است؟ یک لحظه این استاد فکر نمی کند که اگر اتفاقی بخواهد در آینده این مملکت بیفتد توسط همین دانشگاهی ها و تحصیلکرده هاست که به صورت مداوم و مضاعف و مستمر داریم در گوششان می خوانیم که "شما هیچ کار نمی توانید بکنید. مملکت وضعش خرابتر از این حرفهاست. و الخ" این وسط معمولا دو تا کشور غربی و یک چین و ژاپن هم بر فرق سر دانشجو کوبانده می شوند و دست آخر هم همه را که می بینی سرشان را دارند تکان می دهند و دستشان را هم زده اند زیر چانه و نگاهشان را هم انداخته اند پایین که چقدر ما بدبختیم و انقدر بدبختیم که ظاهرا دیگر کاریش هم نمی شود کرد. اگر وسط این خیل عظیم دانشجویان که برای مدرک گرفتن و افزایش حقوق و بالا رفتن منزلت اجتماعی و انگیزه های دیگر وارد دانشگاه شده اند ده بیست درصد آدم باانگیزه هم بود که می توانست کاری بکند و در حد خودش یک تکانی به دور و برش بدهد که در مجموع اگر ببینید یک تکانی به آموزش عالی می خورد آن هم دیگر از دست رفته و دیگر امیدی برای تلاش و کار ندارد. بیایید دلمان بسوزد برای دانشجوی با انگیزه ترم یکی که می خواهد کارهای اساسی و بزرگ بکند و ترم هفت و هشت که نگاهش می کنی تبدیل به جزوه نویس اصلی کلاس شده که آخر ترم بچه ها از روی جزوه اش به تعداد زیراکس می کنند و دیگر هیچ!

ناکارآمدی سیستم و این نقدهای گنده دهن پر کن شده توجیه تنبلی و کارنکردن تمام اجزای سیستم. تو استادی که با این همه ادعا این افاضات را می کنی و زمین و زمان را به نقد می کشی در مقام یک استاد چطور داری عمل می کنی؟ غیر از این است که جزوه پوسیده ات را ده سال است داری به خورد دانشجوی بدبخت می دهی و آن وسط هم چهار تا خاطره می پرانی و تمام؟ هیچ هم خجالت نمی کشی از این که نه تنها وقت که انگیزه و امید این همه دانشجو را داری از بین می بری...  می توانم بگویم حقوقت کم ارزش ترین چیزیست که در این میان داری از بیت المال مسلمین ضایع می کنی!

این که آقا در صحبت های اخیر با اساتید و دانشجویان انقدر تاکید دارند روی ایجاد روحیه خودباوری و انگیزه و امید سخنی است که به راستی حق است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:53  توسط فاطمه اردبیلی  | 

مگر ما جزئی از این مجموعه هستی نیستیم؟ مگر ما جزئی از کلیت طبیعت نیستیم؟ کلیتی زنده و مدرک و هدفمند که به سوی تعالی در حرکت است؟ به راستی این رابطه ناقص و سستی که با طبیعت برقرار کرده ایم چه تاثیری در نسبتی داشته که با آن پیدا کرده ایم؟ خودمان را از این کلی که متعلق به آن هستیم جدا کرده ایم و بعضا بر خلاف جهت و مسیر حرکتش دست و پا می زنیم و بالا و پایین می پریم و به هیچ جا هم نمی رسیم و همه هستی و نیستی رابا خود در تعارض و جنگ میابیم و بعد هم... این همه بیقراری و اضطراب و تنهایی و افسردگی....

این زندگی ماشینی و تکنولوژی زده و این همه ابزارگرایی چه تاثیری در این امر داشته است؟ به راستی انسانی که تمام مدت در میان مصنوعات دست خود نشسته و تنها آنها را می بیند و به خود می بالد که ای وای! عجب ما پیشرفته ایم و عالم هم در دست ماست و همه چیز تحت سیطره ماست و دیگر کسی کاره ای نیست... این سبک و نوع زندگی او را به شرک و کفر نزدیکتر نمی کند؟ نمی دانم چقدر تجربه اش را دارید ولی تجربه شخصی من است که هر وقت در طبیعت هستم و در دل دشت و کنار رود و زیر آسمان به صورت کاملا ناخودآگاه و غیرانتخابی بیشتر متذکر می شوم. بیشتر به یاد خداوند می افتم. تا وقتی که در شهر و درماشین و در خانه و پای کامپیوتر و تلویزیون و اینها هستم. یک بار بعد از حدود شاید دو ساعت تلویزیون دیدن بعد که خاموشش کردم دیدم که در این مدت چقدر غافل بودم و اول از همه از نفس خودم...

مکاتب شرقی خیلی بیشتر به این کلیت خردمند و حکیم طبیعت قائلند و آرامش حقیقی را در گرو هماهنگی با آن می دانند. رویکردهای دینی و توحیدی هم بنا به اینکه کل هستی به عنوان مخلوق حکیم مدبر رحمان رحیم است کل آن را قابل احترام و ارزشمند و حکیمانه تلقی می کنند. اگر مثلا من زن هستم و آن دیگری مرد است با ویژگی های متفاوت فیزیولوژیکی و روانشناختی و کارکردهای اجتماعی متفاوت پس این امر حتما حکمتی دارد و کمال ما هم در همراهی با آن است چه ما حکمتش را بفهمیم چه نفهمیم... برخلاف نگاه انسان گرای خودبنیاد غربی که انسان در جنگ است با زمین و زمان و فی الواقع با خودش! فمنیست ها رسما می گفتند که ما باید در وهله اول به مبارزه با ظلمی که طبیعت در حق زنان کرده و آنها را ناچار به بچه داری و اینها کرده برخیزیم و بعد به مقابله با مردان و مابقی.

باور کنید که حقیقتا من ناراحتم از این که دست های بچه های امروزی را بیشتر از آنکه با گِل و خاک و سنگ و تنه درخت و امثالهم آشنا ببینم با دکمه های کیبورد و کنترل تلویزیون و دسته پلی استیشن مانوس می بینم. ناراحتم از اینکه بچه من اسم انواع حیوانات را از طریق تلویزیون و کتاب و سی دی آموخته است و فقط گربه در کوچه دیده است (که البته نسل آنها را هم شهرداری می خواهد بردارد از روی زمین... ) ناراحتم از این ستمی که داریم در حق این بچه ها می کنیم که اینطور از طبیعت جدا افتاده اند و در تعطیلات می روند و طبیعت را نگاه می کنند که بفهمند همچین چیزی هم هست ولی با آن و در آن زندگی نمی کنند و درکش نمی کنند. مثل یتیمی که از مادر خود جدا افتاده باشد. فکر می کنم که این مسئله تبعاتی در نفس و روح و هویت و تربیت آنها دارد که ناآگاهانه و ناگهانی وقتی مواجه می شویم با آنها درمی مانیم که از کجا پیدا شدند این امور؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:10  توسط فاطمه اردبیلی  | 

عَجب عجیب است این ماه رمضان... این هوای رقیق. این نفوس لطیف. این دلهای آماده... دلی که قبلا با بدیهی ترین نشانه ها و آشکارترین آیه ها متذکر نمی شد حالا داخل تاکسی و وسط دود و شلوغی با دیدن آسمان با دیدن چمن ها و درخت های کنار اتوبان با دیدن پسربچه ای که شیشه ها را دستمال می کشد و کثیفترشان میکند متذکر می شود.... حوصله زیاده گویی نیست. تذکری در باب اخلاص دیدم در حدیث دوم چهل حدیث امام (ره) که بد تلنگر می زند...

"باید به خدای تعالی از شر مکاید نفس پناه ببریم که مکاید آن خیلی دقیق است ولی اجمالا می دانیم که اعمال ما خالص نیست. اگر ما بنده مخلص خداییم پس چرا شیطان انقدر در ما تصرف دارد؟ با آنکه او با خدای خود عهد کرده است که به "عباد الله المخلصین" کار نداشته باشد و دست به ساحت قدس آنها دراز نکند؟ به قول شیخ بزرگوار ما (مرحوم شاه آبادی) شیطان، سگ درگاه خداست. اگر کسی با خدا آشنا باشد به او عوعو نکند و آزارش ندهد. سگِ در خانه آشنایان صاحبخانه را دنبال نکند. شیطان نمی گذارد کسی که آشنایی با صاحبخانه ندارد وارد خانه شود. پس اگر دیدی شیطان با تو سر و کار دارد، بدان که کارهایت از روی اخلاص نیست و برای حق تعالی نیست. اگر شما مخلصید، چرا چشمه های حکمت از قلب شما به زبان جاری نشده با اینکه چهل سال است به خیال خود قربه الی الله عمل می کنید، با اینکه در حدیث وارد است که " کسی که اخلاص ورزد از برای خدا چهل صباح، جاری گردد چشمه های حکمت از قلب به زبانش".پس بدان اعمال ما برای خدا نیست و خودمان هم ملتفت نیستیم و درد بیدرمانمان هم همین جاست. وای به حال اهل طاعت و عبادت و جمعه و جماعت و علم و دیانت که وقتی چشم بگشایند و سلطان آخرت خیمه برپا کند، خود را از اهل معاصی کبیره و بلکه بدتر از اهل کفر و شرک ببینند و نامه اعمالشان سیاه تر باشد.

حال ای عزیز! فکری کن و چاره ای برای خود پیدا کن. و بدان شهرت پیش این مردم ناچیز چیزی نیست. و قلوب این مردم را که اگر گنجشکی بخورد سیر نمی شود قدر و قابلیتی ندارد. و این مخلوق ضعیف را قدرتی نیست. .. با هر زحمت و ریاضتی شده در قلب خود با قلم عقل نگارش ده که لاموثر فی الوجود الا الله...(نیست کارکنی در دار تحقق به جز خدای متعال)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 2:31  توسط فاطمه اردبیلی  | 

شنیدم که دیروز بی بی سی فارسی و بعضی شبکه های دیگر تمام هم و غمشان را گذاشته اند روی اینکه چرا احمدی نژاد، دست آقا را نبوسیده است. بعد هم همین طور لیست می داده اند از غایبین جلسه مثل هاشمی و ناطق و الخ. خنده ام می گیرد. از اینکه آقایان بی بی سی فارسی بعد از ارادتمند شدن به امام طی چند ماه اخیر، حالا چنان داغ رهبری و ذوب در ولایت شده اند که همه ناراحتی شان این شده که چرا رئیس جمهور دست رهبر را نبوسیده است؟!!! فکر کنم یالثارات هم در این حد دغدغه نداشته باشد روی این موضوع!

این روزها آن جمله معروف را که در رکن اساسی سیاست انگلیسی ها و استعمارگران زیاد شنیده ایم به عینه می بینیم. اعنی همان "تفرقه بینداز و حکومت کن". می بینیم که حقیقتا نان آقایان دشمن در این است که به همه بقبولانند شکاف عمیقی بین همه مسئولان و بین همه ارکان حکومت حاصل شده است. و نه تنها همه با هم مشکل دارند بلکه تا حدی دشمنی دارند که به خون هم تشنه اند . می خواهند به همه بقبولانند که هاشمی می خواهد آقا را از میان بردارد( مثل آن روزهایی که می گفتند هاشمی طرح عدم کفایت رهبری را برده مجلس خبرگان و الخ). احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور با همه بقیه شان دشمن است و جدیدا حتی با آقا مشکل پیدا کرده (که این پروژه دست بوسی را هم برای آن به راه انداختند). محسن رضایی که چشم دیدن هیچ کدامشان را ندارد. سپاه با نیروی انتظامی مشکل دارد. هر دو با ارتش. مجلس با دولت. دولت با قوه قضائیه. همه با مجمع تشخیص مصلحت نظام. مجمع با رهبری. شورای نگهبان با خبرگان. خبرگان هم با رهبری. اصلا داخل همه اینها هم یک تفرقه عظمایی است. خبرگانی ها هم دو دسته اند به سرکردگی فلانی و بهمانی که به خون هم تشنه اند....

خلاصه می خواهم بگویم که آقایان! مسئولان! جناحهای سیاسی!  مردم! بیایید همه برگردیم به آن آیه شریفه ی "و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا". بیایید انقدر آب به آسیاب دشمن نریزیم. بیایید همه خودی ها و من ها را زیر پرچم حکومت خدا زیر پا بگذاریم. بیایید پا روی نفس بگذاریم. این روزها که همه هم بحمدالله دم از امام می زنیم. مگر امام نگفت که اگر همه صد و بیست و چهار هزار پیامبر یک حکومت تشکیل می دادند هیچ اختلافی با هم نداشتند. چون همه تحت ولایت الله بودند و منیت ها را کشته بودند. بیایید به هم کمک کنیم. بیایید برگردیم به روشنای نهج البلاغه ... آنجا را باز ببینیم که حضرتش فرمود:" همانا شیطان راه های خود را به شما آسان جلوه می دهد، تا گره های محکم دین شما را یکی پس از دیگری بگشاید، و به جای وحدت بر پراکندگی شما بیفزاید و در پراکندگی شما را دچار فتنه کند..." بیایید در کنار هم باشیم... چنان سد محکمی بسازیم که مایه خوف و یاس دشمنان و امید دوستان شود. بیایید متحد شویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:43  توسط فاطمه اردبیلی  | 

بعضی وقت ها یک ناهنجاری هایی انقدر همگانی و عادی می شود که دیگر زشتی شان به چشم نمی آید. ولی در این میان گاه یک اتفاق بسیار فجیع و بسیار تکان دهنده می تواند بیدار کننده باشد. می تواند توجه همه را جلب کند به این ناهنجاری های فراموش شده و مغفول مانده. غبارها را کنار می زند و آنچه را که هست شفاف به رخ می کشد و همه را به نوعی به موضعگیری در مقابل این حقیقت عریان وامیدارد... 

 و این اتفاق تکان دهنده معمولا باید هزینه قابل توجهی بردارد.... این بار هم این مروه شربینی بی گناه بود که قربانی این غفلت عمومی شد... زن بارداری که با هجده ضربه چاقو در دادگاه در پیش چشم همسر و کودک سه ساله اش جان داد تا خونش موج بیداری راه بیندازد... به یاد همه بیاورد که این رسانه هایی که هر روز و هر شب به دستور اربابانشان در کارند تا برای همه ملت ها جا بیندازند که مسلمانان تروریستند و آن همه عوامل دیگر چه فشار تبعیض آمیز و ظالمانه ای برای مسلمانان سرتاسر عالم ایجاد کرده اند...  

امید که خداوند بیدارمان کند و جانها و خونهای ما را نیز روزی مایه بیداری خلق گرداند که تا یقظه حاصل نگردد هیچ قدمی از قدم در راه سعادت نمی توان برداشت...

..........................................................................................................................................

پی نوشت: 

۱ـ این وبلاگ هم خوب اخبار مربوط به مروه الشربینی را تحت پوشش قرار داده.

۲ـ مسئولین آلمانی هم با اینکه سعی می کنند خودشان را خونسرد نشان دهند و مسئله را به یک مسئله شخصی و سطحی تقلیل دهند ولی ظاهرا به دست و پا افتاده اند تا قضیه را به نوعی جمع و جور کنند. از جمله جستجوی غیرقانونی و بدون مجوز پلیس آلمان از آپارتمان مروه الشربینی برای پیدا کردن اسنادی برای اثبات تروریست بودن اوست. در آخر هم یک جلد قرآن مجید و چند جلد تفسیر قرآن را به عنوان سندی برای ارتباط او با القاعده با خود برده اند! خبر کاملش را اینجا ببینید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:8  توسط فاطمه اردبیلی  | 

خیلی دلگیر شدم وقتی از یک منبع موثق شنیدم که طبق یک نظرسنجی معتبر که چند روز پیش صورت گرفته و از مخاطبان پرسیده که:" قبلا به چه کسی رای داده اید و اگر دوباره در انتخابات شرکت کنید به چه کسی رای می دهید؟" درصد قابل توجهی از شرکت کنندگان که به جنابان موسوی و احمدی نژاد رای داده اند پاسخ داده اند که:"دیگر شرکت نمی کنیم."

با این اعتماد از دست رفته چه باید کرد؟ با این شور و شوق یخ زده، با آن عید و جشن ملی را به عزا تبدیل کردن ها (به طوری که بخشی از تلخترین خاطرات عمر انقلاب باشد)چه باید کرد؟

با آن آشوب ها و درگیری ها، با مردم در مقابل مردم قرار گرفتن ها، با مردم در مقابل نیروی انتظامی و بسیج قرار گرفتن ها، با آن خونهای ریخته شده ، با آن فرصت طلبی سلطنت طلب ها و لمپن ها و اراذل از فرصتی که برایشان به وجود آمده چه باید کرد؟

با دلسوزی اوباما برای دموکراسی در ایران، با اظهار نظر مرکل و دوستانش براون و سارکوزی در مورد توصیه به رعایت آزادی بیان و اندیشه  و با آرزوی شیمون پرز برای سرنگونی هر چه زود تر رژیم چه باید کرد؟ با جشن و پایکوبی همه رسانه ها و کسانی که روز انتخابات بهت زده بودند که چه خاکی باید بر سرشان بریزند. نه می توانستند نادیده بگیرند این حضور پرشوق را و نه می دانستند که چگونه تحلیلش کنند. و حالا دست افشان و پایکوبان دارند بالا و پایین می پرند و هر روز سوژه های جدیدترشان را به رخ می کشند.

آقای موسوی! خودتان بودید. خودتان دیدید که سی سال عزیزترین جوانانمان از دست رفتند. این همه شهید، این همه جانباز، این همه مجاهده خالصانه، این همه تلاش... ذره ذره با خون دل خوردن و با خون ریختن  بود که درخت تناور انقلاب بارور شد و بالنده شد و مایه دلگرمی دوستان و خشم دشمنان....

چطور انقدر راحت و عین آب خوردن همه اینها را نادیده گرفتید و همه اینها را به بازی گرفتید...به راستی که بزرگترین درد، جدایی دوستان و خیانت خویشان است...

حالا صد بار هم بیایید بگویید این عده از ما نیستند و ما از اظهار نظر غربی ها ناراحت هستیم و در بیانیه تان بگویید: مردم! بسیجی و نیروی نظامی برادر ماست و دشمن ما نیست و هزار جور حرف از این قبیل... آقای موسوی! گاهی عملی که ما انجام می دهیم تاثیراتی دارد که دیگر همه آنها در حیطه کنترل ما نیست. شما مسئولید آقای موسوی! در مقابل این همه ای که انقلاب به سختی به دست آورد و به راحتی از دست داد. از سر درد می گویم: شما مسئولید آقای موسوی!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 17:32  توسط فاطمه اردبیلی  | 

سیر تحولات و اتفاقات این چند هفته اخیر به قدری متراکم و فشرده بود که هر بار آمدیم پستی بگذاریم یک سری اتفاقات جدیدتری حادث شد که یک سری مسائل و مناسبات قبلی را تحت تاثیر قرار داد و بعضا بر هم زد و این به خصوص بعد از مناظره جنابان احمدی نژاد و موسوی شدت دو صد چندانی گرفت. بعضی از این اتفاقات و جریانات به سرعت هزاران و چه بسا میلیون ها تحلیل و بررسی جدید را برانگیخت به گونه ای که شاید بتوان بعضی شب ها را شمرد که خانه ای و محفلی و جمعی از این مباحث داغ و پرحرارت خالی نبود.

بعضی دیگر از این اتفاقات اما ناگهان چنان شُکی به جامعه می داد که تا چند روز همه هاج و واجش بودند و کم کم بعد از چند روز ملت و حتی برخی نهادها فکر می کردند که حالا شاید بتوانند موضعی نسبت به آن موضوع بگیرند.به عنوان مثال مخالفت های گسترده و سازمان دهی شده و آشوب برانگیز پس از انتخابات و هدف گرفتن سلامت انتخابات که هر چند از چند ماه قبل آغاز شده بود و انتظارش می رفت ولی به نوعی حادث شد که متاسفانه بعضی (هم چون وزارت کشور) عنان مدیریت موضوع را از دست دادند و صدا و سیما هم که حقیقتا تا دو سه روزی گیج می زد و تازه بعد از گذر چند روز توانست کم کم لب به سخن بگشاید و موضعی بگیرد. هر چند هنوز هم بر این باورم که موضعی بس انفعالی دارد و می توانست خیلی اثرگذار تر از اینها ایفای نقش بکند.

این روزها فهمیدیم مدیریت بحران چقدر مهم و حیاتی است. بعضی تحلیلها را باید در لحظه کرد و هر چه سریعتر از خبرگان موضوع شنید و برخی تصمیمات را باید در لحظه گرفت. هر چند ممکن است ضریب خطایش بالاتر باشد ولی نباید ابتکار عمل را به این بهانه از دست داد چرا که این تصمیم و اعمال نظر به موقع بسیاری وقت ها کاملا تعیین کننده می شود.

بعضی آقایان اما بالعکس ... خوب این روزها موج سواری کردند. بعضی آقایان اصلاح طلب که سوار بر موج فضای داغ و ملتهب و کم نظیر انتخابات و سوار بر موج احساسات سیزده میلیون هوادار موسوی و سوار بر موج بسیاری کسان دیگر (که حتی اصولا ممکن بود رای هم نداده باشند و به نظام هم اعتقادی نداشته باشند) یا حتی بسیاری کسانی که به نظام انتقاداتی داشته و دارندو حتی حتی خود جناب موسوی که در بهترین حالت  می توانم بگویم بدجوری بازی بعضی آقایان را خورد... سعی در بازیافتن آبروی از دست رفته خود طی این چند سال و منافع حزبی و جناحی موج سواری خوبی کردند. با یکی از آقایان فعال ستاد موسوی که بحث می کردم همین را می گفت که اینها می گویند اگر همین جا متوقفش کنیم دیگر مردم اعتمادشان را به اصلاح طلبی کلهم از دست می دهند. گفتم پس یعنی این همه هزینه از آبروی نظام و امنیت و جان مردم و غیره همه به خاطر منفعت جناحی آقایان است؟ و دیگر اینکه اگر این حوادث به کجا بینجامد و چه اتفاقی حادث شود آقایان به نتیجه مطلوبشان می رسند... گفت نمی دانم! ولی همین جا نمی شود رها کرد و اگر یک روز ملت رها شوند که بروند در خانه هایشان سرد می شوند و دیگر ابتکار عمل را از دست می دهیم...

این روزها مرا سخت یاد ویژگی های ایام "فتنه" در بیان آیات و مخصوصا زبان روایات می اندازد. احتیاج داریم به مرور آنها و احتیاج داریم به مرور حافظه سیاسی و تاریخی خودمان. احتیاج داریم که روزهایی را و بحران هایی را دوباره به یاد آوریم تا راههای برون رفت خود را بهتر بنمایانند.

 از وقتی جناب موسوی با بیانیه اخیر و بعد از سخنان حقیقتا روشن  رهبری در نماز جمعه که حقیقتا می توانست فصل الخطاب باشد این طور شمشیر را از رو بست خیلی از مناسبات عوض شد. آقا اشاره به انقلاب مخملی کرده بود و موسوی نوشته بود :"چقدر بی انصافند آنان که به خاطر منافع کوچکشان معجزه اخیر انقلاب اسلامی (منظورشان همین آشوب های اخیر است) را دست پرورده بیگانگان و "انقلاب مخملین" می نامند."

و جای دیگر که در جواب تاکید رهبری بر اداره امور از مجاری قانونی و زیر بار نرفتن هر گونه بدعت در این موضوع در بیانیه اش گفته است:" از ما خواسته مي‌شود كه در اين شرايط شكايت خود را از طريق شوراي نگهبان پيگيري كنيم، حال آن كه اين شورا در عملكرد خود چه قبل، چه حين و چه بعد از انتخابات عدم بي‌طرفي خود را به اثبات رسانده است و نخستين اصل در هر داوري رعايت بي‌طرفي است.
اينجانب همچنان قويا اعتقاد دارم درخواست ابطال انتخابات و تجديد آن حقي مسلم است كه بايد به صورتي بي‌طرفانه از طريق يك هيئت مورد اعتماد ملي مورد بررسي قرار گيرد، نه آن كه پيشاپيش امكان ثمربخش بودن آن منتفي اعلام شود، يا با طرح احتمال خونريزي، مردم از هرگونه راهپيمايي و تظاهرات بازداشته ‌شوند، يا شوراي امنيت كشور به جاي پاسخگويي به سوالات مشروع در خصوص نقش لباس‌شخصي‌ها در حمله به افراد و خسارت به اموال عمومي و ايجاد التهاب در حركت‌هاي مردمي به فرافكني بپردازد و مسئوليت فجايع به وجود آمده را بر عهده ديگران بگذارد. "

یا آنجا که در جواب انتقاد رهبری به اردوکشی های خیابانی و پایان دادن به آن می گوید:" ما به دست اندركاران توصيه مي كنيم براي برقراري آرامش در خيابان ها مطابق اصل 27 قانون اساسي امكان تجمع هاي مسالمت آميز را نه تنها فراهم كنند، بلكه چنين گردهم آيي هايي را تشويق كنند وصدا و سيما را از قيد بدگويي ها و يك طرفه عمل كردن ها رها سازند. بگذارند صداها قبل از آن كه به فرياد تبديل شود به صورت استدلال و مجادله احسن در اين رسانه جاري، تصحيح و تعديل گردد. بگذارند جرايد نقد كنند، خبرها را آنچنان كه هست بنويسند و در يك كلام فضايي آزاد براي مردم جهت ابراز موافقت ها و مخالفت هاي خود آماده سازند. بگذاريم آنهايي كه علاقه دارند تكبير بگويند و آن را مخالفت با خود تلقي نكينم. كاملا مشخص است كه در اين صورت احتياجي به حضور نيروهاي نظامي و انتظامي در خيابان ها نخواهد بود و با صحنه هايي كه ديدن آنها و شنيدن خبر آنها دل هر علاقمند به انقلاب و كشور را به درد مي آورد، روبرو نخواهيم بود."

این آقا نمی خواهم بگویم چرا و چگونه ولی به راستی توهم زده است. توهم زده است که رای قاطع پیروز انتخابات را داشته تا حدی که عجولانه در همان شب آن پیام تبریک فضاحت بار را می دهد که چنین کاری سابقه نداشت یا این بساطها را راه می اندازد و وقتی این بیانیه راخواندم دیدم حقیقتا آقا فکر می کند دارد انقلاب دیگری می کند. آنجا که می گوید:"من در این دعوت بلیغ نبودم، ولی پیام اصیل انقلاب حتی از بیان نارسای من آنچنان دلنشین بود که نسل جوان را، نسلی که آن روزگاران را ندیده بود و میان خود و این میراث بزرگ احساس فاصله می‌کرد، به هیجان آورد و صحنه‌هایی را که تنها در ایام نهضت و دفاع مقدس دیده بودیم بازسازی کرد. حرکت خودجوش مردم رنگ سبز را به عنوان نماد خویش برگزيد. اینجانب اعتراف می‌کنم که در این امر پیرو آنان بودم. و نسلی که به دوری از مبانی دینی متهم می‌شد در شعارهای خود به تکبیر رسید و به «نصر من الله و فتح قريب» و «یاحسین» و نام خمینی تکیه کرد تا ثابت کند این شجره طیبه هرگاه که به بار می‌نشيند میوه‌هایش شبیه به هم است. این شعارها را کسی جز آموزگار فطرت به آنان نیاموخته بود..." که البته من در سادگی این آدم هم مانده ام که واقعا فکر می کند کسی که می آید الله اکبر می گوید به دین و انقلاب بازگشته؟!

دیگر نمی توانم بگویم که موسوی سادگی می کند و دور و بری هایش چه و چه می کنند... بعد از این بیانیه یکسری مناسبات قبلی به هم ریخت ... به هر حال امیدوارم خداوند خودش باعنایات حضرت بقیة الله این فتنه را به نحو احسن بخواباند... علیه توکلت... و الیه انیب

بعدالتحرير:روايت ادبي ماجرا به قلم يكي از نويسندگان ديگر اين وبلاگ...

انديشه ي انقلاب سوم دارد     چنديست فقط قصد تلاطم دارد

در خط امام و روبروي رهبر؟؟     اين آقا ظاهرا توهم دارد!...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 4:4  توسط فاطمه اردبیلی  | 

نیل پست من کتابی دارد که انقدر معروف هست که بعید می دانم اسمش را نشنیده باشید. چند بار گذاشتم که بخوانمش ولی انقدر نگرفت مرا که ادامه اش دهم. اما اینجا فقط می خواهم از عنوانش برای بحثم استفاده کنم...."زوال دوران کودکی"

نمی دانم چقدر کارتون می بینید؟ معمولا کسی که بچه دار است مجبور می شود یک مقدارش را ببیند. چقدر کارتون ها و انیمیشن های نسل جدید فرق دارد با کارتون های قدیمی.... دنیای هایدی و چوبین و سرنتی پیتی و بی خانمان و گوریل انگوری چقدر فرق دارد با عالم این انیمیشن های علمی تخیلی و انیمیشن های هارر (ترسناک) و بعضا همراه صحنه های سکسی (که البته با فیلتر صدا و سیما هنوز کاملا این نسل انیمیشن ها را نداریم)

یا عروسک ها... عروسک های کودکانه با دست و پاهای کوچک که بچه بغلش می کرد تا بخواباندش و بهش غذا می داد و غیرهم جای خودشان را داده اند به عالم پرتنوع و پررونق باربی ها که زن هستند و مرد هستند و نه کودک. احتمالا اگر یک باربی باز حرفه ای هم دیده باشید می دانید که علاوه بر جنسیت های مختلف نژادهای مختلف به همراه تمام وسایل زندگی شان اعم از خانه و ماشین و غیره و البته همه با سبک زندگی کاملا غربی را در برمی گیرد. یادم هست که دختربچه ای داشت برایم توضیحاتی به این مضمون  می داد که:" این دوست پسر جولیاست که اسمش هریه. جولیا هم الآن حامله است. نگاه کن شکمش رو که برمی دارم توش یه بچه است."

آموزش های جنسی در دبستان های بسیاری کشورهای پیشرفته متداول شده که البته در کشور ما هم عده ای برای عقب نماندن از پیشرفت های جهانی تبلیغش می کنند.

یادم هست که (فکر می کنم پارسال بود) شبکه چهار فیلمی گذاشت(که عنوانش را هم یادم نیست) فیلم ترسناکی که حدود ده نفر در یک کلبه چوبی در یک شب بسیار وحشتناک طوفانی در جای دوری گیر افتاده بودند و مجبور بودند شبی را با هم سر بکنند. اما یکی یکی کشته می شدند... به طرزی فجیع و اسف بار (مثلا یادم هست که زنی جنازه اش را قاتل قطعه قطعه کرده بود و داخل ماشین رختشویی انداخته بود و من مانده بودم که چطور این صحنه از دست صدا و سیما در رفته) خلاصه همه هم مطمئن بودند که قاتل یکی از خودشان است و هر کدام حدس هایی می زدند... در این میان همه سعی می کردند از پسرک ده ساله معصومی که همراهشان بود مراقبت کنند و مواظب باشند تنها نباشد و همیشه لااقل یکی مراقبش باشد.... آخر فیلم را مطمئنم نمی توانید حدس بزنید. قاتل هر ده نفر آنها همان پسرک بود.

این فیلم و فیلم هایی با این مضمون که زیاد هم شده و خودم الآن چند تایی را در ذهن دارم  مسلما از دنیای واقعی اطراف هم حکایت می کند (اینکه در خبر ها می خوانیم که مثلا در ویرجینیا پسری مادرش را به طرز فجیعی کشت یا همکلاسی اش را و خبرهایی از این دست که حتما زیاد دیده اید )

این همه پراکنده گویی کردم تا بگویم: به نظر می رسد که دوره معصوم و پاک و صادق و دوست داشتنی کودکی دارد حذف می شود. و باز به نظر می رسد که نقش رسانه ها را در این موضوع به هیچ وجه نمی توان نادیده گرفت.نقش اینترنت و تلویزیون و ماهواره و مجلات را (فعلا البته بیشتر دارم در فضای جهانی و غربی بحث می کنم). دیگر انگار حریمی نیست. برای رسانه اهمیتی ندارد که الآن مخاطب من کیست و این برنامه ممکن است چه تاثیری بر او داشته باشد. رسانه دنبال جذب حداکثری مخاطب است. برای آن خانوم خانه دار آشپزی می گذارد. برای آن بچه هم کارتون می گذارد. برای آن مخاطبی که دنبال سکس است برنامه های مورد توجهش را می گذارد و حتی مخاطبان هم جنس گرا را هم از نظر دور نمی دارد. کاری به این ندارد که الآن ممکن است بچه هشت ساله ای پای گیرنده باشد. مسئولیتی در این زمینه ندارد. مشکل خودشان است. فوقش آن پایین می نویسد دیدن این برنامه برای افراد زیر هجده سال توصیه نمی شود. نسبی گرایی است. سود محوری است. منفعت طلبی است. انسان محوری است( به قول شهید آوینی که بنای رسانه بر غرایز بشری استوار شده است نه بر فطرت او... این را گفتم که بگویم منظورم کدام انسان محوری است). وقتی ارزش مطلقی حاکم نباشد که به خاطرش از منفعتت بگذری همین می شود دیگر... همانطور که با سیستم های اقتصادی لیبرال سرمایه داری غربی اولین قربانی ها مستضعفین و محرومینند با حاکم شدن نظامات فرهنگی غربی هم اولین قربانی ها بی دفاع ترین و ضعیف ترینشانند... بچه ها!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:30  توسط فاطمه اردبیلی  | 

قدیم ها وقتی مادر و پدری بچه دار می شدند خودشان را مسئول برنامه ریزی برای تمام ابعاد زندگی این بچه می دانستند. مثلا با خودشان می گفتند که این بچه در آینده که می تواند شغل پدرش را ادامه بدهد یا برود پیش دایی اش یک مدتی شاگردی کند تا خودش بعدا اوستا شود. دختر خاله اش را هم برایش زیر سر داریم که سر و سامانی به زندگی اش بدهد. خانه مان هم انقدر بزرگ است که بعدا بسازیم یک گوشه ای را بدهیم به اینها...

این روزها گفتمان پدر و مادرها اما خیلی عوض شده... می گویند:دولت برای ازدواج جوانان ما چه کرده است؟ دولت برای اشتغال جوانان ما چه برنامه ای دارد؟ دولت برای مسکن جوانان ما چه می کند؟ ....

کار به جایی رسیده که به قول یکی از دوستان٬ سازمان ملی جوانان برای اوقات فراغت جوانان هم برنامه ریزی می کند. یعنی ای خانواده های عزیز! شما حتی عرضه برنامه ریزی برای اوقات فراغت جوانتان را هم از دست داده اید. بفرستید ما این کار را هم برایش می کنیم...

به راستی این نوع نظام تقسیم کار که تا این حد همه مسئولیت های خانواده را به دیگر نهادها واگذار کرده(مثلا تربیت را هم به نهاد آپ و رسانه ها و ....) از کجا آمده و  با رویکرد دینی و بومی ما به خانواده چه تناسبی دارد؟

راستی... دیدم تلویزیون تبلیغ شرکتی را می کرد به اسم زنگوله... اگر زنگ بزنید برای بچه هایتان قصه هم می گوید تا همین حد ارتباط فکری و عاطفی هم برود روی هوا...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:38  توسط فاطمه اردبیلی  | 

خوب یادم هست دبیرستانی که بودیم یک کارتی دستمان رسیده بود که اینورش عکس سیاه و سفید قشنگی از امام بود و آنورش ده توصیه اخلاقی از ایشان... ما هم که آن زمانها جوگیر این حرفها بودیم این را دستمان می گرفتیم و هر از گاهی مرورش می کردیم تا آویزه گوشمان شود و از یادمان نرود. یکی از آن توصیه ها این بود:" همیشه در مسائل معنوی خود را با بالاتر از خودتان مقایسه کنید و در مسائل مادی با پایین تر از خودتان." واقعا که جمله نابی است... باید با آب طلا نوشت و زد سردر صدا و سیما! راستی چرا صدا و سیما؟!

حالا من از شما می پرسم که به نظرتان ، عموما با توجه به این فرمایش رهبر انقلاب، در فیلم ها و سریالها چه نوع سبک های زندگی به مردم ارائه می شود تا به صورت دائمی خود را با آنها مقایسه کنند... زندگی ها و افرادی که از نظر معنویات... نمی گویم بی دین ولی اکثرا به یک دین حداقلی رضا می دهند و فوقش در طول سریال، ما دو بار اینها را سر سجاده ببینیم و می فهمیم که نمازی هم می خوانند... (البته سریالهای ماه رمضان و بعضی سریالهای خاص مثل شیخ بهایی از این فرایند جدا هستند و اغلب به نوعی دین و معنویات را به صورت کپسولی و جدا عرضه می کنند نه در نوع زندگی امروزی و اینجایی). در مسائل مادی هم که الی ماشاءالله... اکثر خانه ها دو طبقه. بزرگ. شمال تهران. چند دست مبلمان.... بُعد مادی که می گویم فقط منظورم پول و پله نیست البته... مثلا همین ظاهر وتیپ افراد! حقیقتا این که همیشه تلویزیون سعی کند بهترین تیپ های زن و مرد جامعه را به نمایش بگذارد چه آثار روانی بر مخاطبان دارد؟ اولا که زیبایی امری نسبی است یعنی یک نفر ممکن است از نظر یک فردی خیلی خوش تیپ باشد و از نظر دیگری خیر. مثل لیلی را در ادبیات قدیم داریم که خیلی ها به مجنون خرده می گرفتند که تو ابله چطور عاشق یک هم چین کسی شده ای؟ ... ولی امروزه رسانه ها (مثلا در حیطه کلان توسط سینمای هالیوود و ماهواره ها و حتی توسط رسانه کشور خودمان در سطحی البته نه تا آن حد مبتذل )چه اتفاقی می افتد. یک نوع تیپ و هیکل و چهره به عنوان شاخص زیبایی مطرح است و بقیه هم که ول معطلند... نتیجه اتخاذ یک چنین رویکردی به راستی چیست؟ آیا سطح زندگی مادی که در تلویزیون به صورت بیست وچهار ساعته عرضه میشود تا مردم همه شهرها و همه طبقات خود را با آن مقایسه کنند نمی گویم یک زندگی پایین دست ولی آیا حتی در سطح میانگین و متعارف جامعه هست؟ واقعا یک دلیل این فرهنگ فراگیر نارضایتی و غر زدن و طلبکاری که به صورت افراطی در میان مردم شاهدش هستیم ناشی از همین نوع بی توجهی ها نیست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 6:42  توسط فاطمه اردبیلی  | 

چندی پیش لیونی طی مصاحبه ای گفت که آنچه امروز در غزه می گذرد نمود ارزشهای دنیای آزاد است. این سخن هر چند انزجار آور است ولی به راستی از حقیقتی غیرقابل انکار روایت می کند.

به راستی اسرائیل وجه صادق، آشکار، بی پرده، صریح و عریان دنیای لیبرال دموکراسی غرب است. وجهی است که مجبور نیست چهره زشتش را پشت هزارن نقاب مخفی کند. مجبور نیست شعارهای غیرانسانی اش را از طریق صدها واژه زیبا اعمال کند. مجبور نیست از حقوق بشر دم بزند و از آزادی و از مردم سالاری. مجبور نیست بیاید همه کشورها را با چماق و با هویج و با عنوان  صلح پایدار و مبارزه با تسلیحات هسته ای ببرد تحت نفوذ آژانس انرژی هسته ای و ان پی تی.. و از آن طرف خودش به نسل چندم سلاح های هسته ای رسیده باشد...

به راستی اسرائیل خط قرمز و فصل الخطاب عالم غرب است... امریکا و انگلیس و آلمان و فرانسه و غیره که سر هزار مسئله با هم اختلاف دارند اینجا که می رسند انگار که رسیده باشند به آن وجه و آن بعد وجودی خودشان که نمی توانند انکارش کنند و نمی توانند تنهایش بگذارند..

از آن طرف فلسطین هم خط قرمز جهان اسلام است. هر کدام از دولت ها و امت های اسلامی به نسبتی که با فلسطین برقرار کرده اند، از جهان اسلامند. این که امام این همه می گفت فلسطین پاره تن جهان اسلام است و اسرائیل اگر به بحر عالم دست بزند، نجس می شود، شاید ناظر به چنین معنایی باشد...

اتفاقی که امروز در نوار غزه می افتد، اتفاقی بود که سال ۶۱ هجری در کربلا افتاد. جبهه حق به تمامی خود در مقابل جبهه باطل و ستمگر به تمامی خود. حق و باطل هر دو آشکار و عریان و بی پرده. و اینجاست که هر انسانی ناگزیر است از انتخاب و از این که نسبت خود را با این دو جبهه معلوم دارد... کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 21:53  توسط فاطمه اردبیلی  | 

 گاهی که روحمان تا آن حد محدود و مغفول می شود که دغدغه هامان. فکر و ذکرمان. آرمان هامان. عالم اطرافمان. همه چیزمان. حتی خدایمان. این همه کوچک می شوند... که حالمان انگار بدجوری "حتی اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم"(توبه.۱۱۸) شده است... گاهی که یک چیزهایی را این همه زیادی جدی می گیریم و یک چیزهایی را آن همه زیادی شوخی...

دیدن یک چنین صحنه هایی ضربه می زند. به یادمان می آورد. بزرگمان می کند. یک لحظه همه معادلات زندگیمان را به هم می زند. همه هدفهایمان. تلاش هایمان. دغدغه هایمان.... همه را  به تجدید نظر می خواند. به چالش و به محکمه می کشد...

تذکرمان می دهد...

 پی نوشت: چند وقت پیش که داشتم یکسری از تصاویر فضایی ناسا و غیره را می دیدم و تند تند رد می شدم... یک لحظه ماندم. مات و مبهوت. گیج و منگ... در یک صفحه پر از کهکشان و ستاره و منظومه و غیره یک نقطه خیلی خیلی کوچک را آن دورها با فلش نشان داده بود و نوشته بود: sun                    به همین سادگی!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 1:45  توسط فاطمه اردبیلی  | 

زیاد دیده ایم زنانی را که سعی می کنند با تحمل سختی های زیاد همراه با مسئولیت های همسری و مادری از عهده ی مسئولیت های شغلی هم برآیند و در هر دو عرصه موفق باشند. ولی آیا عموما و به صورت معمول این اتفاق می افتد یا یک دسته از وظایف ( که معمولا شامل وظایف خانوادگی است) قربانی دسته ی دیگر می شود؟

اصولا آسیب های ناشی از اشتغال زنان را همه دور و برمان زیاد می بینیم. آن دسته آسیب هایی که متوجه خود زنان است آن خستگی و شکنندگی.. یا آن دسته آسیب هایی که به نظر من از همه مهمتر است که متوجه خانواده ی خود فرد به خصوص فرزندان می شود. فرزندانی که در سنینی با تاکید بر نیازهای زیستی و وابستگی و در سنینی (که معمولا مورد توجه قرار نمی گیرد هم) با تشدید نیازهای عاطفی و شناختی به مادر حقیقتا نیازمندند. و تهدیدی که متوجه خانواده ها به صورت کلی است که با نوع روابط و فسادی که در بسیاری از شرکت ها و سازمان ها هست در ارتباط است.

به راستی اصلا این مدل و سبک خاص اشتغال زنان ( با این نوع خاص که مثلا هر روز در ساعاتی مشخص با این روش ها) از کجا آمده؟

به نظر می رسد که این مدل خاص اشتغال زنان پدیده ی نسبتا نوظهوری است که از عالم مدرن( مانند آن همه های دیگر!) به عنوان یگانه نسخه ی پیشرفت و رشد زنان به همه ی دنیا صادر شده و ما شاید ناگزیر از انتخاب آن بوده ایم. تقریبا تمامی مبانی مدرنیته را به راحتی می توان در این مدل پیدا کرد. از بحث سرمایه داری و سرمایه سالاری گرفته که به دنبال نیروی کار هر چه بیشتر است تا بحث فردگرایی که دیگر با آن مفهوم واژه هایی بنیادین برای حفظ خانواده و جامعه هم چون ایثارگری و گذشت و غیره بس احمقانه و غیرقابل قبول جلوه می کند.( و دقیقا همین جاست که تعارضات نظامات حقوقی رخ می نمایاند. بسیاری از موارد کنوانسیون حقوق کودک مغایر می شود با برخی مبانی کنوانسیون رفع تبعیض از زنان... ولی دوستان بهتر از من می دانند که در نظام حقوقی زن در اسلام وقتی موردی نگاه می شود چقدر مسئله پیش می آید ولی وقتی همه را می بریم در آن نظام جامع و کلی بسیاری از مسائل به خودی خود حل می شوند) یا مسئله ی حق مداری به جای تکلیف گرایی که به دنبال گرفتن حق زنان از عالم و آدم است و کاری به تکالیفی که در برابر این حقوق تعریف می شوند ابدا ندارد. مسائل مختلفی هست ولی یکی از این مبانی که نوع تاثیرش در بحث اشتغال زنان مدتی است توجهم را جلب کرده نظام  تقسیم کار و ماشینیسم است.

چگونه در نظام ماشینیسم مبتنی بر تقسیم کار وظایف مادری به دیگران محول می شود؟

همان طور که می دانیم به خصوص بعد از مدرنیته به صورتی متفاوت و افراطی بشر به این سمت رفت که وظایفش را به نهادها و نظاماتی واگذار کند و خودش هم دریکی از این نظامات به صورت تخصصی به ارائه ی خدمات به دیگر اعضای جامعه بپردازد. البته زنان هم از این رویکرد مصون نماندند. عملا امروزه شاهدیم که مادران ( نه به صورت مشخص و تعریف شده و از پیش تعیین شده و اگاه)  انگار کلهم همه ی وظایف تربیت فرزندان را به دیگر نهادها از جمله مهدکودک ها  یا نظام آموزش و پرورش یا رسانه هایی مثل تلویزیون واگذار کرده اند. امروز دیگر مادر وظیفه دارد حدود ساعت هفت بچه را صدا کند و راهی مدرسه کند. حول و حوش ساعت دو که بچه پیدایش شد اتاقش را که از شب قبل به هم ریخته بود مرتب کند و ناهار آقازاده را آماده کرده باشد (که البته با این سیستم های فست فود همین هم شکل جالبی به خودش می گیرد) بعد بچه به اتاقش برود و دو سه ساعتی کارهای درسی اش را انجام دهد. بعد غروب بیاید بیرون و ( احتمالا همراه مادر!) تلویزیون تماشا کند. بعد هم به عنوان جایزه که امروز بچه ی مرتبی بوده و همه ی کارهایش را کرده و نمره ی خوبی هم گرفته بوده دو ساعتی پای کامپیوتر و بازی های کامپیوتری بنشیند! و بعد هم که شب و شام و شب بخیر تا فردا. (تازه مستحضرید که این مدل یک مادر و فرزند خوب و مطلوب محسوب می شود!)

حالا نتیجه چه می شود؟ این زن می گوید دیگران که دارند بچه ام را تربیت می کنند و به بسیاری از اموراتش رسیدگی می کنند. من مگر بیکارم که بنشینم کف خانه؟! می روم سر یک کاری که هم منزلت اجتماعی ام بالا برود( تا فردا که سر کلاس از بچه ام پرسیدند مادرت چه کاره است سرش را نیندازد پایین و بگوید خانه دار!! سرش را بالا بگیرد و با افتخار بگوید که همانا مادرم شاغل است!) و در ضمن دستم در جیب خودم باشد ( که حس استقلال و اعتماد به نفس عجیبی به آدم می دهد!!)

حالا آخرش که چی؟!

 همه ی این بحث هایی که شد در مورد آسیب ها و چالش های اشتغال زنان که فقط در حد درنگ کوتاهی بود را هم اگر قبول کنیم... ولی از سوی دیگر شاهدیم که حقیقتا در لسان دینی و هم از نظر عقلی نقش آفرینی محوری زنان را در جامعه نمی توان نادیده گرفت. آیا شخصیت های الگو مثل حضرت زینب یا حضرت زهرا یا حضرت معصومه را می توان اینطور دید که فقط سرشان به تربیت فرزندانشان گرم بود و کاری به کار جامعه نداشتند؟ یا جملاتی که همه به خاطر داریم از حضرت امام (ره) در مورد حضور فعال زنان در جامعه... در این میان به راستی زنانی که تحصیل می کنند و می خواهند جامعه را از نتیجه ی آنچه آموخته اند بی بهره نگذارند چطور؟ زنانی که می توانند خدمت کنند به اجتماعشان چطور؟ مشاغل خاصی مثل معلمی و پزشکی که باید عده ی قابل توجهی از زنان در آنها حضور داشته باشند کجا می روند؟

این پست نسبتا طولانی شد. ان شاءالله در پستی دیگر به سوالاتی از این دست می پردازیم. قطعا نظرات دوستان می تواند راهگشا باشد.

پی نوشت: بحث ما در مورد فرهنگ شدن مسئله ی اشتغال زنان است. به نحوی که فی نفسه یک ارزش تلقی شود. بنابراین بحث بر سر این نیست که فلان شخص با چه دغدغه هایی مشغول به کار شده و طوری مراقبت آگاهانه داشته که دچار بسیاری از این آفات نشده.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:30  توسط فاطمه اردبیلی  | 

زیاد پیش می آید که محل مشورت دوستان و همکلاسی ها و آشناها قرار بگیرم. تصادفی یا تعمدی. در مسائل فردی یا خانوادگی یا اجتماعی. فرقی نمی کند. مهم این است که در نتیجه ی این مثلا مشاوره دادن ها به نتایج دیگری هم می رسم که یکی از آنها این  روزها ذهنم را درگیر خودش کرده است. چرا بچه های نسل من٬ عموما با کمترین مشکلات احساس به بن بست رسیدگی می کردند. یا تحمل بی اهمیت ترین مشکلات زندگی های خانوادگی برایشان خیلی سخت شده بود. چرا آمار طلاق روزبه روز بیشتر می شود؟ آیا مردها بی رحمتر شده اند؟ چرا ما بیشتر می نالیم؟ آیا حقیقتا مشکلات زندگی ما از گذشتگانمان بیشتر است؟ چرا صبوری و گذشت دیگر نقش اساسی ای در زندگی های ما ایفا نمی کند؟ چرا قدرت تحمل ما انقدر اندک شده است؟چرا آستانه ی رنج ما انقدر پایین آمده و آستانه ی لذت ما انقدر بالا رفته است؟!  کلی تر بگویم:" به راستی چرا نسل ما کم کم دارد به یک نسل کم ظرفیت و کوتوله تبدیل می شود؟!"

 نمی دانم شاید این مسئله علت های مختلفی داشته باشد. ولی من فکر می کنم شاید یکی از مهمترین این عوامل٬ کاهش قابل ملاحظه ی درد و رنج و سختی در نوع زندگی های امروزی باشد. ما در شرایطی رشد میابیم که امکانات بسیار بسیار زیادی برایمان فراهم شده است. از کودکی تا به امروز. دیگر زمستان ها در کنار بخاری ها و تابستان ها زیر کولر سپری می شود.مسافت های طولانی با ماشین ها سریع و راحت طی می شود. دردها با مسکن ها آرام می شود و هزاران هزار مثال دیگر که همه می دانیم و اگر کمی فکر کنیم خیلی سریع پیدایشان می کنیم. حتی به این سمت می رویم که قربانیان بلایای طبیعی هم به حداقل برسد تا دیگر آن آیه ی قرآن به ما تشر نزند که:"افامن اهل القری ان یاتیهم باسنا بیتا و هم نائمون"؟ به وفور از لذائذ و نعمت ها برخورداریم. نه اینکه هیچ رنجی نباشد٬ ولی نسبت برخورداری از لذت و رنج به هم ریخته است. این برخورداری از نعمت خیلی بیشتر از رنج٬ ناگریز لوازمی را با خودش دارد و تبعاتی را به همراه می آورد. غفلت یکی از این تبعات است. لذت نبردن از نعمت و در نتیجه ناشکری یکی دیگر است. راستی شاید بشود سوال تکراری "چرا در کشورهای مرفه تر آمار خودکشی به مراتب بالاتر است"؟ را همین جا مطرح کرد.

 بشریت به این سمت می رود که این رنج ها را به حداقل برساند و حقیقتا این چه تاثیری بر تربیت روح ما برجا می گذارد؟بالاخره خداوندی که از ما به ما مهربانتر است به اقتضای کدام حکمت این همه رنج را در ذات زندگی دنیوی ما قرار داد؟ آیا مثلا اگر در بدن ما دردی پیدا می شود تنها به این علت است که ما متوجه مشکلی در آن ناحیه از بدنمان بشویم و نسبت به رفع آن اقدام کنیم؟ یا تحمل این درد٬ فی نفسه اثرات مهمتر و عمیق تری بر ما می گذارد؟ چرا "لقد خلقنا الانسان فی کبد"؟ چرا "ان مع العسر یسرا"؟ چرا "افضل الاعمال احمزها"؟ -یعنی بهترین اعمال٬ سخت ترین آنهاست-. به راستی در این بهشتی که برای خودمان آفریده ایم نمی دانم " دنیا زندان مومن است و بهشت کافر" کجا می رود؟

راستی با این روندی هم که به پیش می رود٬ نمی دانم نسل های بعد چه انسان هایی از آب درمی آیند!

پی نوشت : شاید توجه به این نکته هم بد نباشد که بالاخره این مدرنیته است که با همه ی لوازم و جوانبش نقش مهمی در فراهم کردن این نوع زندگی برای ما داشته است. و دوستان بهتر از من می دانند که کدام ساحت نفس انسانی مبنا و هدف است در مدرنیته. حتما نسبت لذت و رنج در مدلی که دین برای سبک زندگی انسان پیشنهاد می دهد بسیار متفاوت است از آن مدل زندگی عالمگیر مدرن!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:11  توسط فاطمه اردبیلی  | 

فیلم هایی مثل او یک فرشته بود٬ اغما٬ و روز حسرت از آن دست فیلم های دینی هستند که این سالها در رسانه ی ملی زیاد تکرار می شوند. فیلم هایی که پُر هستند از اتفاقات و حوادث خارق العاده از نوع دینی! ما مخاطبان٬ این فیلم ها را می بینیم و حیرت می کنیم و شگفت زده می شویم و این حیرت از مهمترین عواملی است که ما را می کشاند به پیگیری فیلم تا به آخر! اما حقیقتا زندگی عادی و روزمره ی ما تا چه حد می تواند از این نوع فیلم های دینی تاثیر بپذیرد و یا حتی با آنها ارتباط برقرار کند؟ آیا ممکن است که فردا یکی از دوستانم که خیلی هم آدم خوبی بود در خانه مان را بزند و چند روزی مهمانم شود و در این مدت بدون اینکه خودم بفهمم وسوسه ام کند و عاقبت (که احیانا شب عید فطر هم هست!) من بفهمم که آه! آن دوست من اصلا مرده بود و او شیطان بوده است که این چنین بی مهابا مرا می فریفته است؟؟!! یا مردی متوجه شود که ای بابا! حالا که دقت می کنم می فهمم این زن دوم من همان رفیق ناباب من است و هر وقت این یکی هست آن یکی نیست و ای وای! این همانا همان شیطان نابکار است!! و تا این را می فهمد همه ی آنها با هم غیب می شوند! یا آن یکی که دم به دقیقه دارد مکاشفه می کند حتی هنگام چایی ریختن برای صرف سحری و دهها نمونه ی دیگر که همه به خاطر دارید یحتمل.

چقدر این مفاهیم ساده و دم دستی می شوند؟ خب٬ خودمانیم.. خیلی از مردم دوست دارند یا شاید حتی راحت ترند که دین را همین طوری بپذیرند که یک اتفاق عجیبی بیفتد و بگویند که پس ما ایمان آوردیم. ولی مسئله همان دور رسانه ای می شود. رسانه تحت تاثیر مردم برنامه هایی می سازد که روی مردم تاثیر می گذارد. حقیقتا تاثیر این نوع فیلم ها بر ایمان مردم چیست؟ چه آثار تربیتی دارد؟شاید یکسری آثار مثبت مقطعی هم باشد که من فکر می کنم بیشتر در سطح است و مردم را هم عادت می دهد به سطحی ایمان داشتن. اینکه ما عادت کنیم که باید حتما عصایی ماری شود یا مرده ای زنده یا آسمان بیاید به زمین یا چندتا مکاشفه ی صادقه داشته باشیم که از آینده خبر دهد و هکذا ... و با این دلایل ایمان بیاوریم چه نوع ایمانی به دست می دهد؟پس آن ایمانی که امام حسین می گوید خدایا! کور است بنده ای که تو را نبیند٬ آن ایمانی که خدا را همه جا! لابلای همین اتفاق های ساده! همین زندگی های عادی پیدا می کند... آن ایمان چطور به دست می آید؟ اصلا آیا خداوند این نوع ایمان را برای عصر ما پسندیده است؟ برای عصر رشد عقل ها و فکر ها مثلا!!

بالاخره همه می دانیم که در دین٬ اعجاز و اتفاق خارق العاده مفاهیمی معنادارند. ولی به چه میزان؟ با چه کیفیتی؟ از سوی چه کسی؟با چه ضرورت هایی و با چه ملاحظاتی؟ آیا حتی اگر پیامبر هم اراده می فرمود می توانست در همان لحظه معجزه کند؟ که البته با توجه به آیات قرآن می دانیم که نمی توانست تا وقتی که خداوند اراده کند. باز هم طبق برخی دیگر از آیات مشرکان و کافرانی از پیامبر معجزه می خواستند و می گفتند اگر فلان کار را بکنی ما به تو ایمان می آوریم. ولی آیه نازل می شد که ای پیامبر! اگر تو صد برابر کاری را که اینها می خواهند انجام دهی باز هم ایمان نمی آورند. به این دلیل و به آن دلیل!

اصولا آیا دعو دین به صورت عمومی بر این است؟ اصلا چرا معجزه ی پیامبر آخرین یک کتاب است؟ کتابی  که پر است از دعوت به تفکر و تعقل و عبرت پذیری و سیر در آفاق و انفس؟! نمی خواهم بگویم آنها نیست ولی به جایگاه و نسبت هر کدام توجه می دهم. و این که همین نسبت تا چه میزان در فیلم های دینی از این دست مورد توجه قرار می گیرد؟

 به نظر من صاحبدلان یک اتفاق بود در مفهوم فیلم دینی. یکی از نکاتش هم همین بیان مفاهیم عمیق دینی و قرآنی در همین حوادث روزمره بود. خلیل را همه زیاد دیده ایم جلیل راهم و آن همه اتفاقاتی که افتاد همه هر روز می بینیم و می شنویم. و در همین میان این همه مفاهیم دینی طرح می شود. فیلم غنی و عمیقی که تو را وامی داشت به تفکر و موعظه گرفتن. هر بار که بیشتر فکر می کردی در آن به مفاهیم جدیدتری می رسیدی. لازم نبود کسی بیاید و برایت برود بالای منبر و نتایجی را که توی مخاطب باید از آن بگیری بهت اعلام بکند و اینطوری اصلا کارکرد فیلم را کلهم به سخره بگیرد! 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:35  توسط فاطمه اردبیلی  | 

قرار بود یک رمضان را در سال با خودمان خلوت کنیم. ببینیم داریم چکار می کنیم با خودمان با زندگی مان. محاسبه ی سال قبلی... مشارطه ی سال پیش رویی... ولی اگر بشود. نمی خواهم بگویم اگر بگذارند و همه ی تقصیرها را به گردن بقیه بیندازم. به رسم معمول. ولی حقیقتا یک لحظه رهایمان نمی کنند. یک لحظه ما را با خودمان تنها نمی گذارند. یکی از مهمترین هاش همین تلویزیون! کاری ندارم که مثلا ماه رمضان سریالهای معنوی ای می گذارند که هر چی آدم دزد و خلاف شب عید فطر متحول شده و به راه راست هدایت می شود و به این طریق بر روی ما مخاطبان آثار عمیقی بر جای می گذارد که تا رمضان بعد جواب می دهد!! یا بیشتر کانالها را که می گیری یک مجری بزک دوزک کرده ای نشسته با یک روحانی ای که در مورد ماه ضیافت الله با هم به بحث نشسته اند و من یکی که معمولا حوصله شان را ندارم... اصلا کاری به محتوای این برنامه ها ندارم. مسئله این است که اینها یک لحظه ما را به خودمان وانمی گذارند. باید داد بزنیم:" ایها الرّسانیّون! تکلنا علی انفسنا طرفۀ عینِ ابداً"! مسئله تنهایی زدایی است که البته چیزی متفاوت است از شخصی زدایی که آن هم از جوانب زندگی ماشینی است و همه ی اینها با رعایت لوازم فردگرایی هستند! خودمانیم عجب اعجوبه ایست این حضرت مدرنیته!!

تلویزیون ما را سطحی کرده است. نسل ما را که یک نسل دیداری- شنیداری است. عادتمان این شده که تمام مدت ببینیم و بشنویم و دریافت کنیم اطلاعات زیادی را در قالب فیلم ها و سریالها و سخنرانی ها و میزگردها و غیره. ولی این که کی می خواهیم فرصتی پیدا بکنیم برای تجزیه و تحلیل این همه داده. برای عمیق تر شدن در آنها. برای عبرت گرفتن یا اتعاظ از آنها. این مسئله ی دیگری است. بگذریم که معمولا محتوای این داستانها طوری نیست که منجر شود به "ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون" ولی با این حال این فرصت را هم نمی دهند به مخاطب. مخاطب ایده آل رسانه اصولا نباید زیاد از این دست فرصت ها پیدا بکند. اگر هم لازم بود نتیجه ای از مثلا فیلمی گرفته شود به طرز تابلویی در یکی دو قسمت آخر در دیالوگها می آید تا مخاطب همین زحمت ناچیز را هم به خودش ندهد.

من می گویم که یک ماه رمضانی به جای اینکه دوچندان سعی در پر کردن وقت مخاطبان داشته باشید مجال بیشتری به آنها بدهید. باور کنید همه ی شبکه ها مجبور نیستند بعد از افطار سریال پخش کنند. همه ی این انرژی و هزینه را جمع کنید یک سریال آدم ساز هم نه ولی آدم وار پخش بکنید. البته باید دید مخاطبانی که عادت کرده اند به این نوع رسانه چقدر چنین چیزی را تحمل می کنند. مخاطبانی که حتی قرآن ماه مبارکشان را هم با تلویزیون ختم می کنند تا فوقش بتوانند ترجمه را هم سرسری نگاهی بیندازند. تا یک وقت خدایی نکرده مکثی نکنند در آیه ای. افلا تعقلون ها و افلا تتفکرون ها را پشت هم تند و تند می خوانند تا در عرض نهایتا چهل و پنج دقیق جزءشان را تمام کنند و... خلاص!

این ها تضادهایی است که سیمای جمهوری اسلامی حقیقتا در درون خود از آنها رنج می برد. اینکه باید از سویی دانشگاه انسان سازی باشد و از دیگر سو لوازم و جوانب رسانه ای اش را حفظ بکند. باید اکثریت را نگه دارد تا فلسفه وجودی اش تحقق یابد. اکثریتی که در لسان دینی عموما "اکثرهم لایفقهون" و تعابیری از این دست هستند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:25  توسط فاطمه اردبیلی  | 

این روزهای روشن رمضان، دقیقا باید تمرین کنیم برای کوچک شمردن و تحت اراده قدسی درآوردن چیزی که یگانه بت بزرگ زمانه ی ماست. انسان و ساحت غریزی و زمینی اش... می خواستم در این باره بنویسم ولی به یاد مطلبی افتادم که قبلا برای روزنامه ایران آماده کرده بودم در باب اصالت انسان. ترجیح دادم همان را بگذارم با کمی تغییر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:28  توسط فاطمه اردبیلی  | 

 

تنها ساعاتی پس از انتشار نامه بیش از ۶۰۰ نفر از دانشجویان و فارغ‌التحصیلان دانشگاهها خطاب به سران سه قوه جهت بررسی ابعاد گزارش‌های تحقیق و تفحص از قوه قضائیه و آموزش عالی و دانشگاه آزاد در خبرگزاری فارس و متعاقب آن در برخی سایتهای خبری، قاضی مرتضوی دادستان تهران، در تماسی تحکم‌آمیز با این خبرگزاری و نیز روزنامه‌های کثیرالانتشار کشور، آنها را وادار به حذف این خبر مهم از روی خروجی خبرگزاری فارس و انصراف از انتشار این نامه‌ها در روزنامه‌های صبح فردا نمود.

به نظر می‌رسد با این اقدام عجیب، سوء‌استفاده از موقعیت شغلی را نیز بتوان به فهرست موارد اتهامی آقای دادستان که نیاز به تدقیق از جانب مسئولین ذیصلاح دارد، اضافه نمود.

حتما به اینجا سر بزنید و در صورتی که با محتوای نامه به سران قوا موافق بودید همانجا امضا کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:8  توسط فاطمه اردبیلی  | 

 

آیت الله سید محمدباقر صدر می گفت:" ذوبوا فی الخمینی کما ذاب هو فی الاسلام." یعنی در خمینی ذوب شوید همانگونه که او در اسلام ذوب شد.

داشتم چند کتاب را تورق می کردم در مورد حضرت امام. به خصوص این کتاب "ایمان در ثریا"ی جناب روحبخش توجهم را  جلب کرد. گفتم قسمت هایی از آن را بگذارم تا دیگران هم استفاده کنند. پر است از نکته های ناب و تازه. همه هم مستند .

 نوشتن از امام بهانه نمی خواهد. این روزها به خصوص زیاد به امام احساس نیاز می کنم. از آنجا که این مرد بزرگ ذوب در حق تعالی و فانی فی الله شده بود هر حکایتی و نکته ای و جمله ای از زندگی اش عین ذکر است و تذکر.بدون هیچ توضیحی و حرف اضافه ای... امیدوارم که حقیقتا حظ ببرید:...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:1  توسط فاطمه اردبیلی  | 

فروشگاه مارکس اند اسپنسر از معروفترین فروشگاههای زنجیره ای پوشاک در دنیاست که از حامیان مالی اسرائیل است. رسما اعلام کرده که یک روز در هفته سود خالصش را به دولت اسرائیل می دهد.  بچه مسلمان های انجمن اسلامی لندن (که فقط شامل ایرانی ها هم نمی شود) خوب می دانند که از کنار این فروشگاه رد هم نشوند...

شنیده ام فروشگاه مارکس اند اسپنسر در ایران هم شعبه زده. خیابان پاسداران! روی سر در مغازه هم که نه... ولی داخل فروشگاه تابلو هم زده: این فروشگاه از شعب مارکس اند اسپنسر می باشد. هر چند من تازه فهمیده ام ولی چند سالی می شود که فعال است. خب حالا مگر چه اشکالی دارد؟ بگذار اینها هم یک پولی در بیاورند از راه حلال! ما که خمسمان را هر سال محاسبه می کنیم و می دهیم و کارمان خیلی درست است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:52  توسط فاطمه اردبیلی  | 

فضای فکری من و دوستانی که با هم این وبلاگ را راه انداختیم خیلی خیلی به هم شبیه است. خیلی وقت ها به جای هم فکر می کنیم و وقتی با هم هستیم از اندیشیدن یا حس کردن با صدای بلند هیچ ابایی نداریم. گاهی در جلسات وقتی فهیمه قبل از من در موضوعی صحبت می کرد، من حس می کردم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم...

جالب آنکه من به تازگی مادر شده ام، یکی از ما به تازگی همسر شده و آن دیگری هم البته نه به این تازگی ها... دختر نورچشمی مامان و باباست...

من فکر می کنم که این همه تفاهم کمک می کند که اهداف و رویه ی مشترکی را بتوانیم در اداره ی وبلاگ دنبال کنیم و این تفاوت نقش ها، به کشفهای متفاوت و جدید و نگاههای متنوع در وبلاگ می انجامد....

خلاصه آنکه من یک مطلب در مورد مادری نوشته ام، امیدوارم نکته ی جدیدی برایتان داشته باشد:...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:16  توسط فاطمه اردبیلی  |