تبليغاتX
هواخوری

هواخوری

بگذاریم که احساس,که اندیشه هوایی بخورد...

بسم الله الحق

كتاب غير درسي - و به خصوص داستان - خواندن يكي از لذت هايي ست كه از هميشه بيشتر شب امتحان به آدم مزه ميدهد!هي داستانت را با ترس ولرز مي خواني و از خدا مي خواهي كه زودتر تمام بشود تا بتواني براي امتحانت هم بخواني!و گاهي وقتها هم يك تكه از از آن نخوانده باقي مي ماند تا در راه برگشت از امتحان به خانه تمامش كني.چند وقت پيش و همزمان با آخرين امتحان دوران ليسانس خاك غريب جومپا لاهيري را به اين صورت تمام كردم و ديروز هم كتاب خاطرات بابانظر همزمان با يك امتحان ديگر تمام شد.

بابا نظر از آن كتاب هايي ست كه لذت خواندنش براي مشهدي و خراساني جماعت دوبرابر ميشود،چراكه بابانظر خودش اهل مشهد بوده و رفقايش هم شهدا كاوه،برونسي،چراغچي،شريفي،ابراهيمي و بچه هاي لشكر ۵ نصر خراسان.در طول خواندن كتاب اگر مشهدي باشيد احتمالا  هي آشنا پيدا خواهيد كرد از رفقاي پدر تا فلان فاميل دور تا مثلا پدر دوست دوران راهنمايي.

هرچقدر زمان مي گذرد و با انواع و اقسام روايت هاي دست كاري شده از دوران دفاع مقدس روبرو ميشويم ارزش چنين كتابهاي مستندي بيشتر مشخص مي شود چراكه  اساسا يكي از سوالات اصلي در حوزه ي فرهنگ دفاع مقدس همين است كه فيلم و رمان و نمايشنامه و هنرهاي اين مدلي  كه منبع اصلي شكل گيريشان قوه ي تخيل يك آدم است چقدر مي توانند راوي اميني باشند براي انتقال واقعيت دفاع مقدس؟خلق يك دنياي تخيلي و دور از واقعيت ذات آفرينش در اين هنرهاست و بيان دقيق واقعيت ها- هرچند به مذاق عده اي خوش نيايد- يك ضرورت در انتقال فرهنگ دفاع مقدس كه اگر هردوي اين گزاره ها را بپذيريم صحبت كردن از پديده اي مثل رمان جنگ تا اندازه اي متناقض نماست...

مثل اخراجيها،در اين كتاب هم يك گروه از رزمنده ها هستند كه اسم خودشان را گروه پلنگ ها گذاشته اند!سنگر جداگانه دارند،شيطنت ها و شلوغ كاري هاي ويژه ي خودشان را دارند،و كلا مدلشان با بقيه فرق ميكند.چندين جا بابانظر و بقيه ي مسئولان لشكر با آنها برخورد ميكنند و حتي تهديدشان ميكنند به اخراج از جبهه،و البته همان اول هم كه بابانظر شروع به صحبت از آدم هاي گروه پلنگ ها مي كند توي پاورقي بعد از اسم بيشترشان خورده:شهيد...اين روايت است كه براي ما قابل اعتماد و استناد است،ميدانيم كه نه از سر غرض ورزي ست و نه مبالغه دارد و نه چيزي را حذف كرده.خود خود واقعيت است.كتاب باز هم از اين مثال ها دارد،آدم هاي واقعي كه در جبهه سر چشم و زبان كله پاچه با هم دعوا مي كرده اند!تا سنگر عراقي ها را فتح كرده اند از خوشحالي يك قابلمه پيدا كرده اند و شروع كرده اند به زدن و...!و از آن طرف هم بابانظر خاطره ي تيربار چي را ميگويد كه آيه الكرسي به تيربارش بسته بوده و ميخواهد يك هليكوپتر عراقي رابزند:"بچه ها با شنيدن اين مطلب خنديدند و گفتند آقاي ابراهيمي تيربار تو به هليكوپتر نميرسد!ابراهيمي گفت:اين آيه الكرسي همين طور مفت و مجاني اين جا بسته نشده،من الان مي زنم شما نگاه كنيد.ابراهيمي تيربار ژـسه داشت،شليك كرد و هلي كوپتر عراقي افتاد!همه ي نيروها با ديدن اين صحنه تعجب كردند.فرياد تكبير نيروهاي ارتشي و سپاهي طنين انداخت.ابراهيمي گفت:ديديد كه اين آيه الكرسي كار خودش را كرد."صفحه ۹۳ كتاب.مقايسه كنيد با روايت اخراجي هاي ۱ و ۲ از جنگ و كتاب ظهور علي موذني و من قاتل پسرتان هستم احمد دهقان و...

كتاب بابانظر برخلاف بيشتر كتاب هاي خاطراتي كه از سرداران جنگ باقي مانده يك فصل اضافه دارد.يك فصل كه خيلي از ما دوست داريم بدانيم اگر مي شد كه در كتاب خاطرات هاي بقيه ي آدم هاي دفاع مقدس مي بود چگونه نوشته مي شد.بابانظر از آن جا كه سال ۷۵ و در جريان بازديدش از منطقه به شهادت مي رسد خيلي چيزها را كه بقيه ي آدم هاي جنگ زنده نماندند تا ببينند ديده.قبول قطعنامه،رحلت امام(ره)،جامعه ي بعد از جنگ و...:"از اين به بعد پر است از خاطرات تلخي كه بعد از برگشتن از جنگ در خراسان داشتيم.هيچ وقت به ذهن ما خطور نكرده بود كه اوضاع و احوال چنين خواهد شد"...شرح اين درد دل ها البته يك صفحه بيشتر نيست و شايد سكوت بهترين راه گفتن آنها بوده...

برايم جالب است منطق حاكم بر حركت اين آدم ها.هرچند جنس حركتشان هم با ما متفاوت بوده،اما مثل ما دنبال اين نبوده اند كه بخشي از وقتي را كه ميتوانند براي عمل كردن بگذارند صرف سنجيدن همه ي جوانب امور و در آوردن اولويت ها و دلايل رفتن و دلايل نرفتن و اين چيزها بكنند.به نظرم نسبت بين نظر و عمل در روزگار ما خيلي با قبل از ما فرق كرده و بحثش بحث مفصلي ست.عجالتا يك حديث خيلي عجيب در اين مورد در نهج البلاغه را مينويسم كه از نگفتنش حيفم ميايد:علم عمل را فراخواند،اگر پاسخش داد مي ماند وگرنه كوچ مي كند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:36  توسط فاطمه سلطانی ثانی  | 

هو الحق
پس کجاست؟
                   چند بار خرت و پرت های کیف باد کرده را
                                                                          زیر و رو کنم:
........................

پس کجاست ؟
                                            چند بار   جیب های پاره پوره را
                                                                                        پشت و رو کنم:
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه سیاه
صورت خرید و خوار و بار
صورت خرید جنس های خانگی...
پس کجاست؟
 یادداشت های درد جاودانگی؟
سلام
چندی پیش وقتی فاطمه اردبیلی پیامک زد و گفت بروز کردم جوابش دادم:اه چرا؟! میخواستم به روز کنم و وقتی دیدم او انتظار دارد ازش برای اینکه بعد از مدتها به روز کرده تشکر کنم فهمیدم چقدر همه ی فردا ها زود آمده اند و رفته اند.
آقا حکم بسیار سختی برای ضر غامی زده است آن هم با تاخیر.نمی دانم تا سال اینده باید منتظر باشیم چه اتفاق هایی بیافتد مثل وقتی آقا در مورد علوم انسانی گفتند به قران رجوع کنید .داشتم لیست نشست ها و مقالات با این عنوان را  در ذهنم مجسم می کردم ملت ذهنشان به چه چیز ها که نخواهد رسید خدا رحم نمایند  با این فهوم(جمع فهم)ما به ما.
 برخی دوستان من از یک دغدغه جزئی که سال پیش با انها در میان گذاشتم مطلعند قانونی که می خواست به دختران مجرد بالای ۳۵ سال اجازه بدهد بروند بهزیستی و فرزند به فرزند خواندگی بپذیرند و در طول سال گذشته این مثال عدم فهم من در مورد چند نهاد این مملکت بود که البته به اشتباه مطمئن بودم رای نمی آورد که از انجایی اینجا الحمد الله همه چیز شدنی است رای اورد و من مبهوت ماندم.چندی پیش با خانم ایت اللهی جلسه داشتیم با ایشان مطرح کردم که واقعا چه نکته ای باعث تصویب این طرح شده که ما مطلع نیستیم و ایشان هم با من همراهی کردو از تعجب خودش گفت.من کلی دلیل داشتم در رد این قضیه و ایشان شاکی بود چرا نمایندگان را مورد سوال قرار ندادید؟ چرا مطالبه نکردید؟وبعد دیدیم چقدر قضیه قابل مطالبه در این حوزه وجود دارد.البته وقتی امور زنان و خانواده چنین تعطیل است و کارها و اولویت هایش را جریان های فمینیستی تعریف می کنند چه باید گفت هرچند ماها هم کم کاریم.مثلا جریان فمنیستی برای دیه فشار آورده اینها(نماینده ها)هم با اطلاع از حکم آقا در مورد سخت بودن تغییر آن گفته اند دیه برابر. ما به تفاوتش را از بیت المال می دهیم تا ملت نگویند اینها دیه شان مساوی نیست پس چه و چه.
انتخاب وضوع پایان نامه عجب گردنه ای است خصوصا اگر زیاد کُری خوانده باشی هرچند به قول دوستی همه اخرش مجبورند ذکر یا سریع بگیرند و بدوند.
چقدر اتفاق ...........
من دوست دارم همین جا برای هر کدام یک پست بگذارم و پراکنده بنویسم.شاید هم  نتیجه همان ادم های پست قبلی باشم. وسط این غمباد کردن ها یه اول راهنمایی هم زنگ می زند و از تو پشت تلفن یک نمایش نامه با بازیگر بالای ۷ تا ان هم طنز می خواهد که فردا ببرد مدرسه!!!
البته اینها همه همان خرت و پرت های کیف باد کرده اند و کاشکی میشد فقط برای چند روز کاری نداشته باشی از این دست و خودت باشی و کتاب خانه ات و نفس بکشی.کاشکی توی این هاگیر واگیر میشد حداقل دنبال یادداشت های اصیلت بگردی کاشکی...
کاشکی همه انهایی که مرا می شناسند اینجا را می خواندند و به من مرخصی می دادند آهای مردم من در این پائیز تهران مرخصی می خواهم ....

خروار خروار خواندیم
 بار گران اسفار بر دوشمان قطار قطارآوار 
اما تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندیم
یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:17  توسط فهیمه فداکار  | 

دیروز که استادمان باز داشت سیستم آموزشی و آموزش عالی و فرهنگ و سیاست و اقتصاد مملکت را به نقد می کشید دوست داشتم بلند شوم و بگویم که خواهش می کنم بس کنید! بگویم که ما هم همه این حرفها را قبول داریم ولی باور کنید خسته شده ایم. از روز اول که آمده ایم دانشگاه از همان دوره کارشناسی استادها می آمدند و مشابه همین حرفها را چپ و راست تحویلمان می دادند. دوست داشتم بگویم که حضرت استاد! دانشجوی مملکت احتیاج دارد به امید و انگیزه تا بتواند کاری بکند. بتواند در حد خودش موثر باشد. امید و انگیزه و حس خودباوری و اعتماد به نفس چیزیست که مثل آب خوردن در همه دانشگاهها (اعم از تهران و شریف تا آزاد ابرقو و پیام نور برازجان) از بین می رود... همه اساتید با یک حس فرهیختگی عمیقی می آیند و همه چیز را به نقد می کشند و یک لحظه فکر نمی کنند که با رئیس جمهور یا وزیر یا مدیرکل فلان سازمان طرف نیستند. با یک دانشجویی طرفند که از فلان شهرستان و فلان روستا و فلان شهر بلند شده آمده دانشگاه و می خواهد بفهمد که چه باید بکند در این دانشگاه و شما با این افاضات روشنفکرانه به او می فهمانید که هیچ کار نباید بکند چون اصولا هیچ کار نمی تواند بکند! سیستم های کلان مملکت مشکل دارد و یک دانشجوی جزء در این میان مگر چه کاره است؟ یک لحظه این استاد فکر نمی کند که اگر اتفاقی بخواهد در آینده این مملکت بیفتد توسط همین دانشگاهی ها و تحصیلکرده هاست که به صورت مداوم و مضاعف و مستمر داریم در گوششان می خوانیم که "شما هیچ کار نمی توانید بکنید. مملکت وضعش خرابتر از این حرفهاست. و الخ" این وسط معمولا دو تا کشور غربی و یک چین و ژاپن هم بر فرق سر دانشجو کوبانده می شوند و دست آخر هم همه را که می بینی سرشان را دارند تکان می دهند و دستشان را هم زده اند زیر چانه و نگاهشان را هم انداخته اند پایین که چقدر ما بدبختیم و انقدر بدبختیم که ظاهرا دیگر کاریش هم نمی شود کرد. اگر وسط این خیل عظیم دانشجویان که برای مدرک گرفتن و افزایش حقوق و بالا رفتن منزلت اجتماعی و انگیزه های دیگر وارد دانشگاه شده اند ده بیست درصد آدم باانگیزه هم بود که می توانست کاری بکند و در حد خودش یک تکانی به دور و برش بدهد که در مجموع اگر ببینید یک تکانی به آموزش عالی می خورد آن هم دیگر از دست رفته و دیگر امیدی برای تلاش و کار ندارد. بیایید دلمان بسوزد برای دانشجوی با انگیزه ترم یکی که می خواهد کارهای اساسی و بزرگ بکند و ترم هفت و هشت که نگاهش می کنی تبدیل به جزوه نویس اصلی کلاس شده که آخر ترم بچه ها از روی جزوه اش به تعداد زیراکس می کنند و دیگر هیچ!

ناکارآمدی سیستم و این نقدهای گنده دهن پر کن شده توجیه تنبلی و کارنکردن تمام اجزای سیستم. تو استادی که با این همه ادعا این افاضات را می کنی و زمین و زمان را به نقد می کشی در مقام یک استاد چطور داری عمل می کنی؟ غیر از این است که جزوه پوسیده ات را ده سال است داری به خورد دانشجوی بدبخت می دهی و آن وسط هم چهار تا خاطره می پرانی و تمام؟ هیچ هم خجالت نمی کشی از این که نه تنها وقت که انگیزه و امید این همه دانشجو را داری از بین می بری...  می توانم بگویم حقوقت کم ارزش ترین چیزیست که در این میان داری از بیت المال مسلمین ضایع می کنی!

این که آقا در صحبت های اخیر با اساتید و دانشجویان انقدر تاکید دارند روی ایجاد روحیه خودباوری و انگیزه و امید سخنی است که به راستی حق است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:53  توسط فاطمه اردبیلی  |