مگر ما جزئی از این مجموعه هستی نیستیم؟ مگر ما جزئی از کلیت طبیعت نیستیم؟ کلیتی زنده و مدرک و هدفمند که به سوی تعالی در حرکت است؟ به راستی این رابطه ناقص و سستی که با طبیعت برقرار کرده ایم چه تاثیری در نسبتی داشته که با آن پیدا کرده ایم؟ خودمان را از این کلی که متعلق به آن هستیم جدا کرده ایم و بعضا بر خلاف جهت و مسیر حرکتش دست و پا می زنیم و بالا و پایین می پریم و به هیچ جا هم نمی رسیم و همه هستی و نیستی رابا خود در تعارض و جنگ میابیم و بعد هم... این همه بیقراری و اضطراب و تنهایی و افسردگی....
این زندگی ماشینی و تکنولوژی زده و این همه ابزارگرایی چه تاثیری در این امر داشته است؟ به راستی انسانی که تمام مدت در میان مصنوعات دست خود نشسته و تنها آنها را می بیند و به خود می بالد که ای وای! عجب ما پیشرفته ایم و عالم هم در دست ماست و همه چیز تحت سیطره ماست و دیگر کسی کاره ای نیست... این سبک و نوع زندگی او را به شرک و کفر نزدیکتر نمی کند؟ نمی دانم چقدر تجربه اش را دارید ولی تجربه شخصی من است که هر وقت در طبیعت هستم و در دل دشت و کنار رود و زیر آسمان به صورت کاملا ناخودآگاه و غیرانتخابی بیشتر متذکر می شوم. بیشتر به یاد خداوند می افتم. تا وقتی که در شهر و درماشین و در خانه و پای کامپیوتر و تلویزیون و اینها هستم. یک بار بعد از حدود شاید دو ساعت تلویزیون دیدن بعد که خاموشش کردم دیدم که در این مدت چقدر غافل بودم و اول از همه از نفس خودم...
مکاتب شرقی خیلی بیشتر به این کلیت خردمند و حکیم طبیعت قائلند و آرامش حقیقی را در گرو هماهنگی با آن می دانند. رویکردهای دینی و توحیدی هم بنا به اینکه کل هستی به عنوان مخلوق حکیم مدبر رحمان رحیم است کل آن را قابل احترام و ارزشمند و حکیمانه تلقی می کنند. اگر مثلا من زن هستم و آن دیگری مرد است با ویژگی های متفاوت فیزیولوژیکی و روانشناختی و کارکردهای اجتماعی متفاوت پس این امر حتما حکمتی دارد و کمال ما هم در همراهی با آن است چه ما حکمتش را بفهمیم چه نفهمیم... برخلاف نگاه انسان گرای خودبنیاد غربی که انسان در جنگ است با زمین و زمان و فی الواقع با خودش! فمنیست ها رسما می گفتند که ما باید در وهله اول به مبارزه با ظلمی که طبیعت در حق زنان کرده و آنها را ناچار به بچه داری و اینها کرده برخیزیم و بعد به مقابله با مردان و مابقی.
باور کنید که حقیقتا من ناراحتم از این که دست های بچه های امروزی را بیشتر از آنکه با گِل و خاک و سنگ و تنه درخت و امثالهم آشنا ببینم با دکمه های کیبورد و کنترل تلویزیون و دسته پلی استیشن مانوس می بینم. ناراحتم از اینکه بچه من اسم انواع حیوانات را از طریق تلویزیون و کتاب و سی دی آموخته است و فقط گربه در کوچه دیده است (که البته نسل آنها را هم شهرداری می خواهد بردارد از روی زمین... ) ناراحتم از این ستمی که داریم در حق این بچه ها می کنیم که اینطور از طبیعت جدا افتاده اند و در تعطیلات می روند و طبیعت را نگاه می کنند که بفهمند همچین چیزی هم هست ولی با آن و در آن زندگی نمی کنند و درکش نمی کنند. مثل یتیمی که از مادر خود جدا افتاده باشد. فکر می کنم که این مسئله تبعاتی در نفس و روح و هویت و تربیت آنها دارد که ناآگاهانه و ناگهانی وقتی مواجه می شویم با آنها درمی مانیم که از کجا پیدا شدند این امور؟
