تبليغاتX
هواخوری

هواخوری

بگذاریم که احساس,که اندیشه هوایی بخورد...

هو الحق

مگر مجبورید هی اصرارمان کنید  هی توضیح بدهید  هی دلیل بیاورید ـ به قول مادر ما  نمی میرید که سرتان را هم نمی برند ـ  آدم نیستیم و ترجیح هم می دهیم همین باشیم ولمان کنید  همینیم دیگر.....
ما ها انقلاب که شد نبودیم ،جنگ هم که تازه آخر هایش به دنیا آمده ایم زمان دولت برادران سید اولاد پیغمبر  که هیچ،زمان استوانه های همیشگی هم که می گویند نفهمیدیم و سال های دوست داشتنی آزادی هم که دانشجو نبودیم و می گویند همین روزها را دیده اید و ....
ماها آدم نیستیم حرف هیچ کس را قبول نداریم چه انقلابی چه غیر انقلابی،نظریه پرداز هم باشیم در دو سه تا رشته !!!!پس خیلی از حق و ناحق بودن  ها را نمی فهمیم مال علم مدرنند  یحتمل،از موتلفه  تا مجاهدین هم عنوانند برایمان و نهضت آزادی را هم می شناسیم،حیف که ده نمکی فیلم بدرد نخور اخراجی ۲ را ساخته و یا اساسا فیلم ساز شده وگرنه می گفتم می توانی ما را به کدام جریان نسبت بدهی خودمان هم انتساب را قبول نداریم برای راحتی شما گفتم. ماها ۴تا برگ صحیفه دیده ایم و بر همان اساس براحتی قضاوت می کنیم در دام نفی و اثبات این و آن و نخبگان و غیر نخبگان هم نمی افتیم. ماها از جنبش دانشجویی یک چیز هایی می فهمیم کتاب برایش با حرف هایمان نمی توانیم چاپ کنیم اما حس می کنیم باید بحث کنیم . ماها اگر آدم بودیم همان دور نهم رای مان را متشخصان که زیر علم شان سینه می زنیم تعیین می کردند نه حالا...یا ما ها ادم نیستیم یا شما یی که این روز ها زیاد می بینیم....چقدر خوب بعضی ها کردستان بروند و حرف بزنند تا ما بشنویم وو قتی بحث می کنیم از یک کد مصادیق متعددی داشته باشیم ماها آدم نیستیم و انتظار داریم منتظر باشیم؟!
نمی دانم نا آدم ها می میرنند چه می شود  اما تکان خورده ام با مرگ شاگرد بزرگ آیت الله قاضی و کاشکی محل نماز  جمعه ی تهران ساخته نمی شد تا از و درباره حاج عبدالله والی چیزی فروخته شود تا بچه ی مردم از همینی هم هست بیافتد،بیافتد مثل قبل تر ها به اراجیف . البته دلش برای خیلی قدیم تر ها تنگ شود و دلش یک جایی گوشه موشه ی خاکی را بخواهد که وقتی بلند می شود خاکش اینقدر خیس شده باشد که بشود داد کودکی تا چیزی بسازد و بگیری دستت. نمی دانم چرا اینقدر روحیه گوشه نشینی روزهایی در ما نا آدم ها تقویت می شود اینقدر که دلمان می خواهد همه ی  جملات تذکر آمیزی که جای جای خانه مان زدیم پاره کنیم و اینقدر با پررویی تمام راه نرویم کتاب به دست و چایی بخوریم و حرف ها ی گنده تر از دهان  بزنیم و یا دوست داریم بدانیم دیگران چطوری زندگی می کنند که اینقدر می خندند هرچند مردگی شان را بارها شنیده ای...
اصلا خرد شدن یعنی چه؟روح کم توان و نحیف ما نا آدم ها چقدر توان دارد که گاهی مواقع ریز می شود روی زمین و هیچ چیز جز یک زیارت درستش نمی کند
السلام علیک یا ........
یاحق
*سانسور کردم اراجیفم را اما گذاشتمش نمی دانم چرا.....؟؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:25  توسط فهیمه فداکار  | 

كتاب جديد مصطفي مستور را از نمايشگاه خريده ام و خوانده ام و سخت توي ذوقم خورده!حتي اگر هم روي ماه خدا... و استخوان خوك كارهاي محشري نبودند و من گنجشك نيستم را با آنها مقايسه نميكرديم،باز هم چيز دندان گيري نبود.مصطفي مستور استاد توصيف مسائل انساني ست،شايد يكي از دلايلش اين باشد كه خود او در ابتداي جواني دوره اي از بحرانهاي روحي و شك كردن به وجود همه چيز و پوچي و نيست انگاري را تجربه كرده(مثل بحراني كه يونس در روي ماه خدا با آن درگير است). او تو را درگير با مسائل خودت ميكند و اين درگيري مثل بعضي فيلمهاي معناگرا در يك راه روستايي،يا در امامزاده ي روستا،و فضاهاي دور از زمان و مكان خودت اتفاق نمي افتد،بلكه اتفاقات همين جاييكه ما الان داريم زندگي ميكنيم،دنبال كار پايان نامه مان هستيم،در يك آپارتمان چندطبقه روي ميدهد و البته همه اينها با چاشني شلوغي و ترافيك و فست فود همراه است.ولي من گنجشك نيستم جدااز اينكه از تعليق كافي برخوردار نيست و اتفاق چندان مهمي روي نميدهد كه به مخاطب براي دنبال كردن داستان انگيزه بدهد،مخاطب را هم با مسئله ترس از مرگ كه درونمايه اصلي كتاب است درگير نميكند.تحول در شخصيت اصلي بسيار تصنعي و سريع اتفاق مي افتد،مستور منشا ترس ابراهيم از مرگ را خوب درآورده،ولي متحول شدن او فقط با شنيدن يك جمله و در ۳،۴ صفحه انتهايي كتاب اتفاق مي افتد و او ناگهان پي ميبرد كه چون گنجشك نيست،از مرگ هم نميترسد...!  
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:45  توسط فاطمه سلطانی ثانی  | 

بسم الله الحق
بدينوسيله ما  به عنوان طيفي كه احساس ميكنيم كمي نسبت به انقلاب دغدغه داريم از كانديداي رياست جمهوري،آقاي ميرحسين موسوي تشكر ميكنيم كه دغدغه هاي ما را نسبت به ابهاماتي كه پيرامون ايشان وجود داشت رفع كردند و خودشان متوجه شدند كه نميتوان با  حرفهاي كلي و بي خطر زدن و هم از راست و هم از چپ مايه گذاشتن،در انتخابات موضع گيري كرد و بالاخره جايي بايد تعارفات را كنار گذاشت و اگر هم خودت نخواهي اين كار رابكني مسائل حاشيه اي مثل نوع انتخاب آدمها و اطرافيان و حمايت گروهها و آدمهاي خاص و واكنش نشان دادن نسبت به مسائل جاري كشور بالاخره نميگذارند كه تو نتواني اعلام موضع كني.
اين روزها و در آستانه انتخابات البته اين بي اخلاقي ها و حريم شكنيها را در ميان طرفداران تمام ۳،۴ طيف موجود* ميتوان دنبال كرد اما وقتي سايت كلمه** براي نقد دولت دست به دامان دشمنان نظام ميشود و از تحليلهاي لس آنجلس تايمز مايه ميگذارد،ميتوان به درون گفتماني بودن نقدهاي آقايان معتقد بود؟مصاديقي كه آدم را به اين تحليل ميرساند قطعا همين دو مورد نيست،كاش فقط همين دو مورد بود بلكه به ميرحسين اميدوار بوديم!
*اذعان داريد كه  كار از وجود راست و چپ گذشته و اين روزها خود احمدي نژادي بودن يك تابلوي خاص محسوب ميشود كه نه راستي ست و نه چپي!
**سايت كلمه مثلا وبلاگ هواداران ميرحسين نيست كه بتوان در انتساب آن به ميرحسين ترديد كرد بلكه سايت رسمي خود اوست براي اعلام مواضعش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:34  توسط فاطمه سلطانی ثانی  | 

قدیم ها وقتی مادر و پدری بچه دار می شدند خودشان را مسئول برنامه ریزی برای تمام ابعاد زندگی این بچه می دانستند. مثلا با خودشان می گفتند که این بچه در آینده که می تواند شغل پدرش را ادامه بدهد یا برود پیش دایی اش یک مدتی شاگردی کند تا خودش بعدا اوستا شود. دختر خاله اش را هم برایش زیر سر داریم که سر و سامانی به زندگی اش بدهد. خانه مان هم انقدر بزرگ است که بعدا بسازیم یک گوشه ای را بدهیم به اینها...

این روزها گفتمان پدر و مادرها اما خیلی عوض شده... می گویند:دولت برای ازدواج جوانان ما چه کرده است؟ دولت برای اشتغال جوانان ما چه برنامه ای دارد؟ دولت برای مسکن جوانان ما چه می کند؟ ....

کار به جایی رسیده که به قول یکی از دوستان٬ سازمان ملی جوانان برای اوقات فراغت جوانان هم برنامه ریزی می کند. یعنی ای خانواده های عزیز! شما حتی عرضه برنامه ریزی برای اوقات فراغت جوانتان را هم از دست داده اید. بفرستید ما این کار را هم برایش می کنیم...

به راستی این نوع نظام تقسیم کار که تا این حد همه مسئولیت های خانواده را به دیگر نهادها واگذار کرده(مثلا تربیت را هم به نهاد آپ و رسانه ها و ....) از کجا آمده و  با رویکرد دینی و بومی ما به خانواده چه تناسبی دارد؟

راستی... دیدم تلویزیون تبلیغ شرکتی را می کرد به اسم زنگوله... اگر زنگ بزنید برای بچه هایتان قصه هم می گوید تا همین حد ارتباط فکری و عاطفی هم برود روی هوا...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:38  توسط فاطمه اردبیلی  |