تبليغاتX
هواخوری

هواخوری

بگذاریم که احساس,که اندیشه هوایی بخورد...

هو الحق

عید مبارک.
می خواستم از این شهر دود زده ی خط خطی بنویسم.از بهارش از اینکه با چه وجدی شمشادها دارند جوانه می زنند،ُاز اینکه هر جا را که نگاه می کنی حتی درخت های وسط بزرگراه ها که فقط نصیب شان دود است دارند بهار را بیاد اهالی ای که غرق در سامان دادن کارهای اخر سالشان هستند می اورد البته اگر پشت چراغ قرمز با موبایل حرف نزنند و بیکار باشند  که کمی هم به اطراف نگاه کنند.بماند غصه هایم بیشتر می شود وقتی یادم می اید یحتمل باید اینجا با فصل ها زندگی کنم برای سال های زیادی از عمرم.
اما برای من این وقت سال همیشه با اتفاق دیگری همراه است اتفاقی که کلی برای رفتنش نذر و نیاز می کنیم  و دلشوره داریم.از سوم راهنمایی غیر از سالی که کنکور داشتم و بخاطر جنگ اردو تعطیل شد برنامه مان شده.هر سال هم مادرم ما را تهدید می کند که اگر کارهایتان را نکنید نمی توانید بروید ها....و ماها هم کلی تلاش می کردیم که خودمان را برسانیم به اردو.(در اینجا منظور از ما اخوی بنده هم هست که محض ریا از سال ۷۵ هر سال می رود)
هرسال نزدیک اردو جنوب که می شود که البته نمی گوییم راهیان نوربلکه برایمان"از خاک تا افلاک"است. کلی جنب و جوش بر اتحادیه مان (اتحادیه انجمن های اسلامی دانش اموزان) حاکم می شود.ما فکر کنم اولین جلسه اردو جنوب امسالمان را شهریور گرفتیم و سال گذشته هم زمانی که به ستاد راهیان برای هماهنگی مراجعه کرده بودیم هنوز ستاد شکل نگرفته بود  اینها می گویم تا عمق برنامه ریزی را بفهمید.من و دوستانم در اتحادیه با هیچ نهادو ارگاه دیگری اردو نمی رویم هم بخاطر حس و حال خودمان و هم به خاطر ایمانی که به کار دانش اموزی در این فضا داریم،هر سال هم در منابع مالی مان مشکل جدی داریم .(این را برای خوانندگان مسئول می نویسم)
من به جرات می توانم بگویم کسی در کشور در فضای دانش اموزی چنین اردو جنوبی برگزار نمی کند و این را باقطعیت در مورد مباحث فکری که در اردو کار می شود و ارتباط بعد از ان می گویم.امسال هم اردو انشا الله ۲۲/۱۲ برگزار می شود.
ما چند شهید بومی داریم ـ که خدا رحمت کند آقای ضابط را زمانی که چند روز رفسنجان بود می گفت من از این جا بروم دیگر ورد زبانم حاج علی محمدی پور و حاج احمد امینی و سید حمید خواهد شد هرچند زودتر از انی که باید رفت ـ که ارادت خاصی هم بهشان داریم.محرم ۱۴۲۶ من تصمیم گرفتم خاطرات حاج علی را به سبک مینیمال  بنویسم  و نوشتم و دوست داشتم در مجموعه یادگاران چاپ شود ،نشد تا اینکه بنیاد حفظ کرمان یک مجموعه "فانوس" دارد کار می کند به همان سبک و سیاق و انشاالله قرار است چاپ شود
از انجایی که خیلی وقت است دوست داشتم چند تایش را برای مخاطبین بگذارم حالا  پیش آمده،امیدوارم استفاده کنید.راستی یک سایت هم قرار است راه بیافتد بنام گردان 412که عکس حاج علی را هم دارد.

*بعد ها  يك هال به اتاق هايش اضافه كرد.پول تير اهن نداشت.رفت بيابان هر جا درخت گز پيدا مي كردشاخه اي مي بريد و با خودش مي اورد.اينجوري سقف هالش را پوشاند.بچه ها كه مي امدند مي گفتند چه تير اهن هاي ارزاني!حاجي چقدر پول بابتشان داده اي!حاجي هم می گفت مفت و مجاني پدرم توي كوير از اينها زياد دارد

*هوا خيلي سرد بود تو جاده يه سياهي  ديدم كه دارد مي رود بي خيال همه چيز.فكر كردم ستون پنجميه.دنبالش كردم.رفت توي اب رودخانه پيش خودم گفتم رودخانه كه شنا كردن نمي خواهد.اون هم توي اين هواي سرد.بعد بيرون امد رفت پشت تپه.از بالا نگاه كردم نديدمش.بعد يكهو سرو گردنش را ديدم رفتم نزديك ديدم داره توي يك قبر نماز مي خواند.صدا و صورتش خيلي اشنا بود حاج علي بود فرماندهمان

*گفت بايد راه را ادامه دهيد من تا پاي دژ بيشتر با شما نيستم انجا مي افتم و شهيد مي شوم.عمليات سختي خواهد بود شما بر جنازه ام پا خواهيد گذاشت و دژ را فتح خواهيد كردهمه تو چادر با تعجب نگاهش كردند

*شب اخري داشت يه چيزي مي نوشت.نوشته اش هنوز مانده"اي برادر عرب كه به دنبال من مي گردي  تا گلوله ات را در سينه ام بنشاني در  روز قيامت من به دنبال تو خواهم گشت تا نزد خداوند تو را شفاعت كنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:17  توسط فهیمه فداکار  | 

هو الحق
ترم بطور جدی شروع شده و من بسیار احساس خوبی دارم .بعد از مدتها با آدم هایی حرف زدم که خیلی چیز ها را می فهمیدند.بحران هایی که برای من ضریب بسیاری دارد.بحرانی به نام بحران خانواده ٫بحران تربیت فرزند٫بحران سر ریز کرده ی ازدواج و سن ازدواج ٫بحران آموزش و مهم تر پرورش این مملکت و.....
وقتی نگرانی نسل آینده هلاکت می کند کسی می فهمد تو چه می گویی البته نه همه و به این شدت اما می فهمند.مسئله اولشان فقط اعلام کاندیداتوری فلان و بهمان در انتخابات اینده نیست و اینقدر خبر نمی بینند در عرصه سیاست که کور باشند در آستانه سی سالگی جرات کنند به سی سال دیگر و نسل آن بیاندیشند .
میر حسین می آید اینطور می گویند و من فقط این روز ها فکر می کنم چرا ماها تاریخ نمی دانیم.نه تاریخ اسلام٫نه تاریخ سلسله های ایران و نه حتی چه شد این همه ایران کوچک شد و حتی تر نه تاریخ مشروطیت که آقا اینقدر گفتند بخوانید ٫همین تاریخ انقلاب خودمان.میر حسین سخنرانی انقلابی می کند ٫حرف های انقلابی تر می زند .در مورد ویژگی های مدیرتی اش حرف می زند همه و همه و ما فقط می شنویم و می توانیم بگوییم نه اینجوری نیست همین.هیچ اطلاع درستی از آن دوران نداریم که کد بیاوریم و حتی مجادله کنیم.
این روزها برررسی اساسنامه دانشگاه آزاد به شورای عالی انقلاب فرهنگی  رسیده است.شورا جزو مهم ترین نهاد های این مملکت است که در همان سطح اهمیتش بی خاصیت ترینشان هم هست .به سخنرانی های آقا می توانید رجوع کنید.دانشگاه آزاد دارد کم کم به یک مساله مهم تر از مفاسد اقتصادی اش تبدیل می شود .مفصل ترش را بعدا می نویسم انشا الله.
"دا" محشر بود.خیلی وقت بود چنین کتابی نخوانده بودم.شاید بعد از احمد احمد.دوم دبیرستان احمد احمد را خواندم و اول کتاب نوشتم "این کتاب مرا به هویت انقلابی ام رساند" و این کتاب برای بخشی از تاریخ جنگ و نقش زنان در ان به من کمک بزرگی کرد..خیلی دلم می خواهد این کتاب را بدهم امثال سعید قاسمی بخوانند .هرچند نظر های افرا طی شان  در مورد حضور زنان برایم هیچ محلی از اعراب ندارد اما بد نیست بخوانند.تو ضیحات بسیار جزئی و دقیق  بدون واسطه روایت کردن و روایت اتفاقاتی که شاید خیلی مواقع هیچ جا مورد بحث واقع نشده اند.فقط کاشکی کتاب نقشه داشت و مثل احمد احمد و عزت شاهی شخصیت هایی که در کتاب محل بحث واقع می شوند را بیشتر در ضمایم و یا پاورقی توضیح داده بود.همیشه اردو جنوب خرمشهر٫ فقط از کتاب های "زنان خرمشهر" و "خونین شهر"مجموعه روزگاران روایت فتح خاطره تعریف می کردم.دلم می خواهد امسال زودتر بروم اردو تا بچه ها را بنشانم داخل مسجد و از مطب شیبانی بگویم٫از جنت آباد٫از مدرسه دریابد درسایی٫مدرسه سلمان٫بیمارستان ٫از محله طالقانی٫از پل و ...
راستی همشهری داستان منتشر شده .یک چیز بدرد بخور برای کسانی که کتاب خوانند.خوب است حداقل از گزینه ای مثل ادبیات داستانی راحتت می کند.
یاحق
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 16:35  توسط فهیمه فداکار  |