هو الحق
(ما مطلب نمی نویسیم و یکدفعه هم با هم پست میگذاریم.این مطلب جمعه بدلیل انتشار پست قبلی تا امروز در ثبت موقت بود)
یکی از مشخصات فتنه غبار آلود بودن آن و سختی شناخت حق و باطل از یکدیگر است.این شبهه هم که در فتنه ها مانند بچه شتر باش هم، پاسخ داده شده که سکوت به معنای این حرف نیست چراکه تو با سکوتت ـ چه ناشی از رضایت درونی و یا عدم ان ـ باشد به جرگه باطل خواهی پیوست.
مشخصه عاشورا خاکستری نداشتن ان است تو در صف اصحاب عاشورایی عشق باید تکلیف خودت را روشن کنی که در کدام طرف می مانی و این روزها خیلی از صحنه چنین کارزاری دور نیستیم .بصیرت باعث می شود مومن در همان ابتدای کار تکلیف خود را معلوم نماید و با فهم عمیق از موضوع عمل نماید.شاید قبل از انتخابات و بعد از ان دو نقطه متفاوت برای روشن شدن باشند اما اتفاقات پس از انتخابات روز به روز صحنه را برای کسانی که تردید هایی هم در دل داشتند روشن کرد.این روز ها دیگر صفین نیست که قران بر نیزه باشد و ایمان های ضعیف مبنایی برای عمل نداشته باشند بلکه این روزها به اندازه بدر جبهه حق و باطل روشن شده است و اگر عده ای همچنان بر طبل تردید هایشان می کوبند دیگر بدانند مردود شده اند.
باید دانست تردید مرددان از فضای فتنه بلند نمی شود و تقصیر ان صرفا بر دوش ویژگی های فتنه نیست بلکه از اندوخته معرفت شخص مردد در روزگار غیر فتنه بر می خیزید.گذشته از اینکه خداوند تا بر کسی اتمام حجتی که خود می داند و خدا ، انجام ندهد حکم اورا جاری نخواهد کرد و البته این وعده الهی است.
نه به این دلیل که مردم در حرمت شکنی عاشورا به خیابان امدند و یا اینکه میر حسین مایوس و رسوا بیانیه داده و عقب نشینی کرده ،نه این پایان فتنه نخواهد بود که اخر الزمان را باید با فتنه هایش شناخت.بلکه به دلیل رو شدن به تعبیری همه ی کارت ها ی فتنه است که دیگر فقط برای عنودان نه بی بصیرتان دلیل برای پافشاری کردن باقی خواهد گذاشت.
پی نوشت ها
۱-در شهر هاشمی رفسنجانی در راهپیمائی بعد از عاشورا برای شاید اولین بار مردم شعار "مرگ بر هاشمی"سر داده اند .
۲-از خواهرم پرسیدم راهپیمایی رفتی؟گفت:نه.کرمان ۱۰ صبح راهپیمایی بود محل کارم اجازه نداد.
۳-نویسنده وبلاگ ملالت حرفی از استدلال زده که مرا به خنده ای وا داشت و من فهمیدم این مملکت به جایی نخواهد رسید تا وقتی دانشجویان اسبق دکترایش چنین بچه گانه در مورد اتفاقات تحلیل می کنند و تحریف.
۴-دوستی می گفت چه کسی گفته همه معترضین عاشورا عزادران را کتک زدند.اصلا اینگونه نیست عده ای از معترضان مخالف هم بوده اند و من برایم این سوال پیش امد که انها در کجا چنین اعلانی کرده اند؟!کجا برائت جسته اند؟!انها فقط از همین عمل برائت بجویند نه از موسوی و جنبش اصیل!!!سبز تا امر واضح شود.
۵-فکر نمی کنم رحمت و رافت اسلامی اصراری در به قعر گمراهی فرستادن افراد داشته باشد عمار ها برای همین شبهه ها را پاسخ می داده اند .هرچند این روزها خواص شکست خورده ،عمار نبودند، زمان با هزینه هایی که نظام داد امر را روشن کرد.
۶-محسن مظاهری نامه ای نوشته بود که من اخیرا دیدم و برایم جالب بود.من فکر می کنم نه میر حسین رسوا و نه احمدی نژاد هیچ کدام مادران این طفل نیستند و اصالتا نباید در امثال این بچه های خود طفل دنبال مادر گشت و از دایه گی امثالهم شکایت.مادر کسی دیگری است که فضا را برای امتحان و بازی و کار این بچه ها فراهم می کند و اینها فقط می ایند که بگویند و نشان بدهند چقدر بزرگ شده اند مثل بچه ها.
۷-و مهم ترین پی نوشت اگر کهریزک یک خیر برای نظام داشت این بود که با ان می توانستی مرتضوی را رسوا کنی اما اقدام اخیر احمدی نژاد که با بی بخاری مفرط جریان ها ،خصوصا دانشجویی روبرو شد نشان داد دیگر باید در احمدی نژاد تردید جدی کرد بعد از قضایای مشایی
من برای مشایی عزیز احمدی نژاد!!!پست جدا خواهم نوشت اما این روزها حواسمان را کمی جمع تر کنیم که دولت در این بلبشویی که اعوان میر حسین ایجاد کرده اند هر کاری دلش بخواهد انجام می دهد حتی اگر گذاشتن مرتضوی و پر و بال دادن های جدی تر از قبل به مشایی باشد و غیره .
آماده باشید برای اقدام بعدی علیه اعمال بی بصیرت دولت
یا حق
بيش از هرچيز ديگري اين روزها پيامك ختم صلوات مي رسد براي سلامتي آقا...گويا خودمان هم ميدانيم كه ما كنار گود نشسته ها،نمي خواهيم كار ديگري غير از صلوات و دعا براي سلامتي تنها قهرمان وسط ميدان انجام بدهيم.
امسال كه به اندازه ي راهپيمايي هاي چندين سال متوالي عمرم ! از بعد از انتخابات راهپيمايي رفته ام و شعار داده ام پديده ي راهپيمايي به فكر وادارم كرده،راهپيمايي همان روشي ست كه از قبل انقلاب و پس از انقلاب محل تجمع مردم انقلابي بوده و البته بيش از آنكه مثل حالا حالت نمادين داشته باشد جايي بوده براي اينكه مردم مواضع واقعيشان را اعلام كنند و حرفشان را در قالب شعار و پلاكارد و پرچم به گوش همه برسانند،مثل همان شعار هر ايراني يك ستاد موسوي در انتخابات،در راهپيمايي هاي اول انقلاب هم - تا جايي كه ما شنيده ايم - آدم ها سعي ميكردند هركدامشان رسانه ي مستقلي باشند و حرفشان را با ابزارهاي ويژه ي خودشان بزنند.به نظرم همان انفاقي كه در جريان يكسان سازي قبور شهدا و ترويج رويكرد دفاع مقدس دولتي افتاده دارد براي راهپيمايي ها كه عرصه ي حضور واقعي مردم است مي افتد،شعار جديدي كه اثر خلاقيت مردمي در آن به چشم بخورد يا پلاكاردي كه مثل پلاكاردهاي نهادها روي كاغذ گلاسه و پرينت گرفته شده با يك شعار تكراري نباشد! كمتر ميبينيم،يكي از نمونه هاي نادري كه در جريان راهپيمايي هاي بعد از ۲۲ خرداد ديدم خانم ميانسالي بود كه روي مقواي يك جعبه شيريني با مداد شمعي موضع خودش را در قبال آشوب هاي بعد از انتخابات گفته بود و كنارش هم يكي از اين برچسب هاي عكس آقا چسبانده بود،به نظرم اسنادي را هم اگر بخواهيم در جريان ثبت وقايع تاريخ انقلاب ثبت كنيم اين دست اسناد و تصاويرند كه مهم هستند.
...ولي روي دردآور و البته واقعي سكه راهپيمايي،اين است كه روش هاي دفاع ما از مباني و مواضعمان كماكان همان روش هاي ۳۰ سال قبل است،دفاع ما از انقلاب و مباني آن در همان حضور يكي دو ساعته و گفتن چند تا شعار است كه بعد از خواندن بيانيه به پايان ميرسد و من نميدانم انقلابي بودن اين حضور در كجاست كه همه از آن به حضور انقلابي ياد ميكنند؟حضوري كه فقط از اين راهپيمايي به راهپيمايي بعدي مشاهده مي شود،و البته در آن يكي دو ساعت هم شعارهايي مي دهيم كه به نظر مابه ازايش بايد خيلي بيشتر از كارهاي روزمره ي ما باشد،و واقعيت اين است كه ما مابه ازاي شعارهايمان را نمي دانيم،وگرنه عرصه هاي ديگر عمل اينقدر خالي نمي ماند...
چه قدر ملاك هاي متفكر بودن فرق كرده!شايد هم آدم هاي مجله ي فارين پاليسي خودشان ترك بوده اند و عروس آذربايجان را نگذاشته اند بروند كس ديگري را انتخاب كنند!
يكي از سرمايه گذاري هاي جدي برادران انگليسي و آمريكايي پيوند دادن نام ندا آقا سلطان و ايران است،از تغيير نام خيابان ابران در يمن كه بگذريم،بي بي سي و راديو فردا و سايتهاي همكارشان،بلافاصله به حركت بچه هاي تشكل ها در اجراي نمايشنامه قتل ندا جلوي سفارت انگليس در قالب اعتراض پدر و مادر ندا اعتراض كردند و واكنش نشان دادند،واقعيت اين است كه اثرگذاري همين حركتهاي كوچك خيلي فراتر از تصور ماست...
تكميل كننده ي پازل اين اخبار هم جايزه ي حقوق بشر است كه به آيت الله منتظري داده شده!در اين اوضاع غبارآلود فتنه انگار اين جايزه ها و ليست ها و جوسازي ها اتفاقا بيشتر از هرچيز ديگري مي توانند مرزبندي ها را شفاف كنند.
يكي از حاضران ۱۶ آذر امسال نقل مي كرد كه:با يكي از برادران سبز وارد گفتگو در مورد انتخابات و تقلب شده بوديم و طرف كاملا مدعي بود كه چه كسي گفته كه راي آن روستايي بايد با راي ما يكسان باشد؟!و مگر ما شهروند درجه يك و دو نداريم؟و...جالب اينجاست كه آقاي كروبي هم تمام انگيزه اش براي ازپا ننشستن! همين جمهوريتي ست كه در صحيفه امام بر آن تاكيد شده.
با اين جمهوريت،جماعت موسوم به فرديدي هم مشكل دارند،البته مشكل آنها از منظري ديگر است و قابل مقايسه با مخالفت اشرافيت سبز نيست.يوسفعلي ميرشكاك در مصاحبه مفصلش با نشريه پنجره مي گويد:" نظام جمهوري اسلامي به نظر من يك پارادوكس است و تشكيل شده از دو امر متناقض به نام جمهوري و اسلامي است و من با وجه جمهوريت آن به هيچ وجه كنار نيامدهام."مثل همين نگاه را آقاي زرشناس هم در جايي طرح مي كرد،به دليل همين نگاه هاي آرمانخواهانه اي كه بالاخره معلوم نيست راه محقق شدنش چيست،و كاش برادران نگاه هاي آرمانخواهانه شان را براي وقتي مي گذاشتند كه جمهوريت نظام از همه طرف مورد حمله قرار نگرفته بود.
بسم الله الحق
كتاب غير درسي - و به خصوص داستان - خواندن يكي از لذت هايي ست كه از هميشه بيشتر شب امتحان به آدم مزه ميدهد!هي داستانت را با ترس ولرز مي خواني و از خدا مي خواهي كه زودتر تمام بشود تا بتواني براي امتحانت هم بخواني!و گاهي وقتها هم يك تكه از از آن نخوانده باقي مي ماند تا در راه برگشت از امتحان به خانه تمامش كني.چند وقت پيش و همزمان با آخرين امتحان دوران ليسانس خاك غريب جومپا لاهيري را به اين صورت تمام كردم و ديروز هم كتاب خاطرات بابانظر همزمان با يك امتحان ديگر تمام شد.
بابا نظر از آن كتاب هايي ست كه لذت خواندنش براي مشهدي و خراساني جماعت دوبرابر ميشود،چراكه بابانظر خودش اهل مشهد بوده و رفقايش هم شهدا كاوه،برونسي،چراغچي،شريفي،ابراهيمي و بچه هاي لشكر ۵ نصر خراسان.در طول خواندن كتاب اگر مشهدي باشيد احتمالا هي آشنا پيدا خواهيد كرد از رفقاي پدر تا فلان فاميل دور تا مثلا پدر دوست دوران راهنمايي.
هرچقدر زمان مي گذرد و با انواع و اقسام روايت هاي دست كاري شده از دوران دفاع مقدس روبرو ميشويم ارزش چنين كتابهاي مستندي بيشتر مشخص مي شود چراكه اساسا يكي از سوالات اصلي در حوزه ي فرهنگ دفاع مقدس همين است كه فيلم و رمان و نمايشنامه و هنرهاي اين مدلي كه منبع اصلي شكل گيريشان قوه ي تخيل يك آدم است چقدر مي توانند راوي اميني باشند براي انتقال واقعيت دفاع مقدس؟خلق يك دنياي تخيلي و دور از واقعيت ذات آفرينش در اين هنرهاست و بيان دقيق واقعيت ها- هرچند به مذاق عده اي خوش نيايد- يك ضرورت در انتقال فرهنگ دفاع مقدس كه اگر هردوي اين گزاره ها را بپذيريم صحبت كردن از پديده اي مثل رمان جنگ تا اندازه اي متناقض نماست...
مثل اخراجيها،در اين كتاب هم يك گروه از رزمنده ها هستند كه اسم خودشان را گروه پلنگ ها گذاشته اند!سنگر جداگانه دارند،شيطنت ها و شلوغ كاري هاي ويژه ي خودشان را دارند،و كلا مدلشان با بقيه فرق ميكند.چندين جا بابانظر و بقيه ي مسئولان لشكر با آنها برخورد ميكنند و حتي تهديدشان ميكنند به اخراج از جبهه،و البته همان اول هم كه بابانظر شروع به صحبت از آدم هاي گروه پلنگ ها مي كند توي پاورقي بعد از اسم بيشترشان خورده:شهيد...اين روايت است كه براي ما قابل اعتماد و استناد است،ميدانيم كه نه از سر غرض ورزي ست و نه مبالغه دارد و نه چيزي را حذف كرده.خود خود واقعيت است.كتاب باز هم از اين مثال ها دارد،آدم هاي واقعي كه در جبهه سر چشم و زبان كله پاچه با هم دعوا مي كرده اند!تا سنگر عراقي ها را فتح كرده اند از خوشحالي يك قابلمه پيدا كرده اند و شروع كرده اند به زدن و...!و از آن طرف هم بابانظر خاطره ي تيربار چي را ميگويد كه آيه الكرسي به تيربارش بسته بوده و ميخواهد يك هليكوپتر عراقي رابزند:"بچه ها با شنيدن اين مطلب خنديدند و گفتند آقاي ابراهيمي تيربار تو به هليكوپتر نميرسد!ابراهيمي گفت:اين آيه الكرسي همين طور مفت و مجاني اين جا بسته نشده،من الان مي زنم شما نگاه كنيد.ابراهيمي تيربار ژـسه داشت،شليك كرد و هلي كوپتر عراقي افتاد!همه ي نيروها با ديدن اين صحنه تعجب كردند.فرياد تكبير نيروهاي ارتشي و سپاهي طنين انداخت.ابراهيمي گفت:ديديد كه اين آيه الكرسي كار خودش را كرد."صفحه ۹۳ كتاب.مقايسه كنيد با روايت اخراجي هاي ۱ و ۲ از جنگ و كتاب ظهور علي موذني و من قاتل پسرتان هستم احمد دهقان و...
كتاب بابانظر برخلاف بيشتر كتاب هاي خاطراتي كه از سرداران جنگ باقي مانده يك فصل اضافه دارد.يك فصل كه خيلي از ما دوست داريم بدانيم اگر مي شد كه در كتاب خاطرات هاي بقيه ي آدم هاي دفاع مقدس مي بود چگونه نوشته مي شد.بابانظر از آن جا كه سال ۷۵ و در جريان بازديدش از منطقه به شهادت مي رسد خيلي چيزها را كه بقيه ي آدم هاي جنگ زنده نماندند تا ببينند ديده.قبول قطعنامه،رحلت امام(ره)،جامعه ي بعد از جنگ و...:"از اين به بعد پر است از خاطرات تلخي كه بعد از برگشتن از جنگ در خراسان داشتيم.هيچ وقت به ذهن ما خطور نكرده بود كه اوضاع و احوال چنين خواهد شد"...شرح اين درد دل ها البته يك صفحه بيشتر نيست و شايد سكوت بهترين راه گفتن آنها بوده...
برايم جالب است منطق حاكم بر حركت اين آدم ها.هرچند جنس حركتشان هم با ما متفاوت بوده،اما مثل ما دنبال اين نبوده اند كه بخشي از وقتي را كه ميتوانند براي عمل كردن بگذارند صرف سنجيدن همه ي جوانب امور و در آوردن اولويت ها و دلايل رفتن و دلايل نرفتن و اين چيزها بكنند.به نظرم نسبت بين نظر و عمل در روزگار ما خيلي با قبل از ما فرق كرده و بحثش بحث مفصلي ست.عجالتا يك حديث خيلي عجيب در اين مورد در نهج البلاغه را مينويسم كه از نگفتنش حيفم ميايد:علم عمل را فراخواند،اگر پاسخش داد مي ماند وگرنه كوچ مي كند.
پس کجاست؟
چند بار خرت و پرت های کیف باد کرده را
زیر و رو کنم:
........................
پس کجاست ؟
چند بار جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم:
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه سیاه
صورت خرید و خوار و بار
صورت خرید جنس های خانگی...
پس کجاست؟
یادداشت های درد جاودانگی؟
سلام
چندی پیش وقتی فاطمه اردبیلی پیامک زد و گفت بروز کردم جوابش دادم:اه چرا؟! میخواستم به روز کنم و وقتی دیدم او انتظار دارد ازش برای اینکه بعد از مدتها به روز کرده تشکر کنم فهمیدم چقدر همه ی فردا ها زود آمده اند و رفته اند.
آقا حکم بسیار سختی برای ضر غامی زده است آن هم با تاخیر.نمی دانم تا سال اینده باید منتظر باشیم چه اتفاق هایی بیافتد مثل وقتی آقا در مورد علوم انسانی گفتند به قران رجوع کنید .داشتم لیست نشست ها و مقالات با این عنوان را در ذهنم مجسم می کردم ملت ذهنشان به چه چیز ها که نخواهد رسید خدا رحم نمایند با این فهوم(جمع فهم)ما به ما.
برخی دوستان من از یک دغدغه جزئی که سال پیش با انها در میان گذاشتم مطلعند قانونی که می خواست به دختران مجرد بالای ۳۵ سال اجازه بدهد بروند بهزیستی و فرزند به فرزند خواندگی بپذیرند و در طول سال گذشته این مثال عدم فهم من در مورد چند نهاد این مملکت بود که البته به اشتباه مطمئن بودم رای نمی آورد که از انجایی اینجا الحمد الله همه چیز شدنی است رای اورد و من مبهوت ماندم.چندی پیش با خانم ایت اللهی جلسه داشتیم با ایشان مطرح کردم که واقعا چه نکته ای باعث تصویب این طرح شده که ما مطلع نیستیم و ایشان هم با من همراهی کردو از تعجب خودش گفت.من کلی دلیل داشتم در رد این قضیه و ایشان شاکی بود چرا نمایندگان را مورد سوال قرار ندادید؟ چرا مطالبه نکردید؟وبعد دیدیم چقدر قضیه قابل مطالبه در این حوزه وجود دارد.البته وقتی امور زنان و خانواده چنین تعطیل است و کارها و اولویت هایش را جریان های فمینیستی تعریف می کنند چه باید گفت هرچند ماها هم کم کاریم.مثلا جریان فمنیستی برای دیه فشار آورده اینها(نماینده ها)هم با اطلاع از حکم آقا در مورد سخت بودن تغییر آن گفته اند دیه برابر. ما به تفاوتش را از بیت المال می دهیم تا ملت نگویند اینها دیه شان مساوی نیست پس چه و چه.
انتخاب وضوع پایان نامه عجب گردنه ای است خصوصا اگر زیاد کُری خوانده باشی هرچند به قول دوستی همه اخرش مجبورند ذکر یا سریع بگیرند و بدوند.
چقدر اتفاق ...........
من دوست دارم همین جا برای هر کدام یک پست بگذارم و پراکنده بنویسم.شاید هم نتیجه همان ادم های پست قبلی باشم. وسط این غمباد کردن ها یه اول راهنمایی هم زنگ می زند و از تو پشت تلفن یک نمایش نامه با بازیگر بالای ۷ تا ان هم طنز می خواهد که فردا ببرد مدرسه!!!
البته اینها همه همان خرت و پرت های کیف باد کرده اند و کاشکی میشد فقط برای چند روز کاری نداشته باشی از این دست و خودت باشی و کتاب خانه ات و نفس بکشی.کاشکی توی این هاگیر واگیر میشد حداقل دنبال یادداشت های اصیلت بگردی کاشکی...
کاشکی همه انهایی که مرا می شناسند اینجا را می خواندند و به من مرخصی می دادند آهای مردم من در این پائیز تهران مرخصی می خواهم ....
خروار خروار خواندیم
بار گران اسفار بر دوشمان قطار قطارآوار
اما تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندیم
یا حق
ناکارآمدی سیستم و این نقدهای گنده دهن پر کن شده توجیه تنبلی و کارنکردن تمام اجزای سیستم. تو استادی که با این همه ادعا این افاضات را می کنی و زمین و زمان را به نقد می کشی در مقام یک استاد چطور داری عمل می کنی؟ غیر از این است که جزوه پوسیده ات را ده سال است داری به خورد دانشجوی بدبخت می دهی و آن وسط هم چهار تا خاطره می پرانی و تمام؟ هیچ هم خجالت نمی کشی از این که نه تنها وقت که انگیزه و امید این همه دانشجو را داری از بین می بری... می توانم بگویم حقوقت کم ارزش ترین چیزیست که در این میان داری از بیت المال مسلمین ضایع می کنی!
این که آقا در صحبت های اخیر با اساتید و دانشجویان انقدر تاکید دارند روی ایجاد روحیه خودباوری و انگیزه و امید سخنی است که به راستی حق است!
مگر ما جزئی از این مجموعه هستی نیستیم؟ مگر ما جزئی از کلیت طبیعت نیستیم؟ کلیتی زنده و مدرک و هدفمند که به سوی تعالی در حرکت است؟ به راستی این رابطه ناقص و سستی که با طبیعت برقرار کرده ایم چه تاثیری در نسبتی داشته که با آن پیدا کرده ایم؟ خودمان را از این کلی که متعلق به آن هستیم جدا کرده ایم و بعضا بر خلاف جهت و مسیر حرکتش دست و پا می زنیم و بالا و پایین می پریم و به هیچ جا هم نمی رسیم و همه هستی و نیستی رابا خود در تعارض و جنگ میابیم و بعد هم... این همه بیقراری و اضطراب و تنهایی و افسردگی....
این زندگی ماشینی و تکنولوژی زده و این همه ابزارگرایی چه تاثیری در این امر داشته است؟ به راستی انسانی که تمام مدت در میان مصنوعات دست خود نشسته و تنها آنها را می بیند و به خود می بالد که ای وای! عجب ما پیشرفته ایم و عالم هم در دست ماست و همه چیز تحت سیطره ماست و دیگر کسی کاره ای نیست... این سبک و نوع زندگی او را به شرک و کفر نزدیکتر نمی کند؟ نمی دانم چقدر تجربه اش را دارید ولی تجربه شخصی من است که هر وقت در طبیعت هستم و در دل دشت و کنار رود و زیر آسمان به صورت کاملا ناخودآگاه و غیرانتخابی بیشتر متذکر می شوم. بیشتر به یاد خداوند می افتم. تا وقتی که در شهر و درماشین و در خانه و پای کامپیوتر و تلویزیون و اینها هستم. یک بار بعد از حدود شاید دو ساعت تلویزیون دیدن بعد که خاموشش کردم دیدم که در این مدت چقدر غافل بودم و اول از همه از نفس خودم...
مکاتب شرقی خیلی بیشتر به این کلیت خردمند و حکیم طبیعت قائلند و آرامش حقیقی را در گرو هماهنگی با آن می دانند. رویکردهای دینی و توحیدی هم بنا به اینکه کل هستی به عنوان مخلوق حکیم مدبر رحمان رحیم است کل آن را قابل احترام و ارزشمند و حکیمانه تلقی می کنند. اگر مثلا من زن هستم و آن دیگری مرد است با ویژگی های متفاوت فیزیولوژیکی و روانشناختی و کارکردهای اجتماعی متفاوت پس این امر حتما حکمتی دارد و کمال ما هم در همراهی با آن است چه ما حکمتش را بفهمیم چه نفهمیم... برخلاف نگاه انسان گرای خودبنیاد غربی که انسان در جنگ است با زمین و زمان و فی الواقع با خودش! فمنیست ها رسما می گفتند که ما باید در وهله اول به مبارزه با ظلمی که طبیعت در حق زنان کرده و آنها را ناچار به بچه داری و اینها کرده برخیزیم و بعد به مقابله با مردان و مابقی.
باور کنید که حقیقتا من ناراحتم از این که دست های بچه های امروزی را بیشتر از آنکه با گِل و خاک و سنگ و تنه درخت و امثالهم آشنا ببینم با دکمه های کیبورد و کنترل تلویزیون و دسته پلی استیشن مانوس می بینم. ناراحتم از اینکه بچه من اسم انواع حیوانات را از طریق تلویزیون و کتاب و سی دی آموخته است و فقط گربه در کوچه دیده است (که البته نسل آنها را هم شهرداری می خواهد بردارد از روی زمین... ) ناراحتم از این ستمی که داریم در حق این بچه ها می کنیم که اینطور از طبیعت جدا افتاده اند و در تعطیلات می روند و طبیعت را نگاه می کنند که بفهمند همچین چیزی هم هست ولی با آن و در آن زندگی نمی کنند و درکش نمی کنند. مثل یتیمی که از مادر خود جدا افتاده باشد. فکر می کنم که این مسئله تبعاتی در نفس و روح و هویت و تربیت آنها دارد که ناآگاهانه و ناگهانی وقتی مواجه می شویم با آنها درمی مانیم که از کجا پیدا شدند این امور؟
تنزل الملائكة والروح فيها باذن ربهم من كل امر،سلام هي حتي مطلع الفجر
...و زمين هنوز از ديشب بوي بال و پر فرشته ها را با خود دارد
هرسال اين بازي تكرار مي شود،و هرسال اين ماييم كه از ماه خدا عقب مي مانيم،سفره هاي افطاري و ميهماني دادن هاو ميهمان شدن ها غافلمان مي كنندكه اين فرصت هم مثل بقيه ي فرصتها با شتاب ابر دارد مي گذرد،هي عدد جزء هاي قرآني كه بايد بخوانيم از شماره ي دعاي هرروز ماه رمضان عقب مي افتد و به شبهاي قدر كه مي رسيم تازه از خواب بيدار مي شويم...
بحثي كه در پست قبلي طرح شد مسئله ذهني بسياري از ماهايي ست كه به زعم خودمان دغدغه هاي فراواني داريم و اين تصميم را يا مدتي قبل گرفته ايم و يا كماكان در حال سبك و سنگين كردن و سنجش شرايط هستيم تا بالاخره اين تصميم را بگيريم.بايد اعتراف كرد كه دوستان فعال دانشجويي يا به قول خودمان بچه هاي تشكل ها خيلي بيشتر مبتلا به قضيه تغيير رشته در ارشد بوده اند و ريشه يابي دلايلش هم واضح است كه چيست.اين تغيير رشته هم همانطور كه در پست قبل عنوان شده بود بعضا به صورت دسته جمعي و گروهي اتفاق مي افتد كه معمولا ناشي از همان فضاي كار تشكيلاتي و مواجه بودن آدم ها با يك سري مسائل مشترك است مثلا بهره بردن از محضر يك استاد مشترك يا وجود يك آدم كاريزماتيك در تشكل كه از حضور در يك رشته نتيجه ي خوبي گرفته و باانتقال دغدغه اش به بقيه آنها را هم به اين نتيجه ميرساند كه فلان رشته رشته ي خوبي ست.
اتفاقي كه اين وسط مي افتد به نظر من تميز ندادن اولويت بين چند تا چيز است كه مهم ترين هاي آن ها علاقه هاي شخصي است،به علاوه نقاط ضعفي كه ما در دنياي اطرافمان ميبينيم.تازه اين مال وقتي ست كه ما در تشخيص علاقه مان دچار توهم نشده باشيم!وگرنه خيلي اوقات فلان مشكلي كه در فلان حوزه ي امورات مملكت وجود دارد آن قدر در چشم ما بزرگ جلوه مي كند كه از هواهاي نفساني! چشم ميپوشيم و مي خواهيم با ادامه تحصيل در آن رشته كمر همت ببنديم براي رفع آن مشكل.آسيب شناسي هم كه هر آدمي از دنياي اطرافش دارد علي القاعده مهم است كه البته نسبت به علاقه در درجه دوم اهميت قرار دارد.اما آنچه كه تعيين كننده نهايي ست به عقيده من علاقه شخصي و شناختي ست كه آدم ها از مدل خودشان پيدا مي كنند و مي فهمند به درد چه كاري مي خورند.چراكه آسيب و نقطه ضعف و مشكل،به بركت اين ۳۰ سالي كه از عمر انقلاب گذشته فراوان است و به همه مي رسد!آنچه مهم است علاقه است كه منجر به تاثيرگذاري هر آدمي مي شود در حوزه اي كه انتخاب كرده.اين علاقه است كه مسائل رشته ي مورد نظر را به قول دوستان فلسفه خوانده انضمامي مي كند.يعني مسائل رشته با مسائل زندگي آدم پيوند مي خورد و باعث مي شود كه نگاه آدم به رشته رنگ بومي پيدا كند و براي حل مشكلات دنياي اطرافش از آنچه كه خوانده كمك بگيرد.البته اين فرآيند بيشتر ناظر به برخي رشته هاي علوم انساني ست كه البته رشته هايي مثل فلسفه و كلام و حكمت اسلامي از اين قاعده مستثنا هستند و كمتر مي توان با نگاه راه حل محور به سراغ آن ها رفت.(نسخه ي توليد علم بومي را پيچيديم و ميرويم سراغ بحث بعد!)
يكي از مباحثي كه در ساليان اخير در جمع هاي بچه هاي حزب اللهي طرح مي شود و طرفدار هم زياد دارد مباحث مربوط به غرب شناسي و نسبت ما با غرب است و كمتر جمعي از بچه هاي تشكيلاتي را مي توان پيدا كرد كه در اين سال ها از دامنه ي اين بحث ها به دور مانده باشند.يكي از دلايل جذابيت اين بحث براي جمع هاي دانشجويي مذهبي به نظر مي رسد نتيجه گيري باشد كه در انتهاي همه ي بحث هاي غرب شناسي وجود دارد و آن اين كه دنيا دو قطب دارد:سنت و مدرنيته.هركه با سنت باشد خوب است و هدايت شده و منحرف نيست و مدرنيته هم كه معلوم است!صاحب نظران طيفهاي مختلفي نگاه به اين موضوع دارند كه ربطي به بحث ما ندارد،ولي به نظر مي رسد اين ورژن فرديدي بين همه نگاه هايي كه به نسبت ما و غرب وجود دارد،بين جماعت تشكيلاتي جذاب ترين است،دليل جذابيتش هم به نظر من اعتماد به نفس زيادي ست كه پس از شنيدن اين مباحث به آدم دست مي دهد،كه پس ما اين همه برحق بوديم و نمي دانستيم!
بگذريم،آسيب تاثيرپذيري از اين نوع نگاه روي مدل انتخاب رشته كساني كه در دوران دانشجويي با مباحث غرب شناسي مانوس بوده اند زماني معلوم مي شود كه اين آدم ها ديگر مسائل واقعي دنياي خودشان را فراموش مي كنند.به نظر آنها در آسيب شناسي هر مشكلي يك ريشه بسيار بزرگ به نام مدرنيته وجود دارد كه مي شود ته همه ي مشكلات را به آن ربط داد،و تا اين سنگ بزرگ از سرراه برداشته نشود نمي توان كاري كرد.پتانسيل هاي موجود،نقاط ضعف موجود،همه و همه در مواجهه با مدرنيته از ياد مي روند و انفعال در برخورد با مسائل،نه تنها در انتخاب رشته بلكه در بسياري مسائل ديگر زندگي نيز رسوخ مي كند.البته وجود پديده اي به نام مدرنيته را منكر شدن شدني نيست و ضرورت شناخت آن هم حتما وجود دارد،اما افراط در ضريب دادن به آن ظهور آدم هايي را سبب مي شود كه در انفعال و ركود با آدم هاي انجمن حجتيه تفاوتي ندارند!
بحث هنوز نكات بسياري براي طرح كردن دارد.منتظر نظر دوستان به خصوص در باب اين بحث آخر هستيم.
ماه رمضان هم به قول قدیمی ها به "هم هم" رسید.وقتی ماه رمضان به نهم می رسد "هم هم" ماه رمضان شروع می شود وتازه ادم یادش می اید چه روز هایی را از دست داده است.
نتایج ارشد امسال آمده است و دوباره از دوستان مختلف نتایج مسرت بار و غیر مسرت بار نتایجشان را شنیدیم.خدا همه را عاقبت به خیر کند.اما نکته ای که معمولا با اعلام نتایج به ذهن متبادر می شود این تغییر رشته هایی است که این روزها زیاد هم شده است.
همیشه در نظام اموزشی ما این تغییر گرایش در کارشناسی ارشد وجود داشته است اما این سال ها با گسترش گفتمان موسوم به جنبش نرم افزاری و تاکید بر اهمیت ویژه علوم انسانی این تغییر گرایش شدت و افزایش بسیاری داشته است که همگی این افراد با یک احساس وظیفه نسبت به این تغییر گرایش اقدام کرده اند.جالب تر بچه هایی هستند که از گرایش های به اصطلاح فنی و علوم تجربی وارد فضای علوم انسانی می شوند و اعتماد به نفس های خوبی هم دارند که نمونه هایش خصوصا در اظهار نظر های دوستان در وبلاگ هایشان و جاهای دیگر قابل مشاهده است.این دوستان معمولا یک حوزه را از اهمیت بیشتری نسبت به بقیه حوزه ها می دانند و وارد ان می شوند. اماچند سوال :آیا اینکه شخصی شناخت نسبت به این موضوع (ضرورت یک رشته)پیدا کند و بعد تحصیل کند مساوی است با ادای دین ان فرد به انقلاب؟اصلا ایا در بر هه ای قرار داریم که می توانیم چنین ضریب هایی به بعضی از رشته ها بدهیم و به بعضی نه؟جالب تر ایا ما اجازه داریم دیگران را هم به ضرورت تحصیل در یک رشته خاص برسانیم؟وقس علی هذا
بحث را می توان از بدیهی ترین اصل این موضوعات یعنی.......
ادامه مطلب
"باید به خدای تعالی از شر مکاید نفس پناه ببریم که مکاید آن خیلی دقیق است ولی اجمالا می دانیم که اعمال ما خالص نیست. اگر ما بنده مخلص خداییم پس چرا شیطان انقدر در ما تصرف دارد؟ با آنکه او با خدای خود عهد کرده است که به "عباد الله المخلصین" کار نداشته باشد و دست به ساحت قدس آنها دراز نکند؟ به قول شیخ بزرگوار ما (مرحوم شاه آبادی) شیطان، سگ درگاه خداست. اگر کسی با خدا آشنا باشد به او عوعو نکند و آزارش ندهد. سگِ در خانه آشنایان صاحبخانه را دنبال نکند. شیطان نمی گذارد کسی که آشنایی با صاحبخانه ندارد وارد خانه شود. پس اگر دیدی شیطان با تو سر و کار دارد، بدان که کارهایت از روی اخلاص نیست و برای حق تعالی نیست. اگر شما مخلصید، چرا چشمه های حکمت از قلب شما به زبان جاری نشده با اینکه چهل سال است به خیال خود قربه الی الله عمل می کنید، با اینکه در حدیث وارد است که " کسی که اخلاص ورزد از برای خدا چهل صباح، جاری گردد چشمه های حکمت از قلب به زبانش".پس بدان اعمال ما برای خدا نیست و خودمان هم ملتفت نیستیم و درد بیدرمانمان هم همین جاست. وای به حال اهل طاعت و عبادت و جمعه و جماعت و علم و دیانت که وقتی چشم بگشایند و سلطان آخرت خیمه برپا کند، خود را از اهل معاصی کبیره و بلکه بدتر از اهل کفر و شرک ببینند و نامه اعمالشان سیاه تر باشد.
حال ای عزیز! فکری کن و چاره ای برای خود پیدا کن. و بدان شهرت پیش این مردم ناچیز چیزی نیست. و قلوب این مردم را که اگر گنجشکی بخورد سیر نمی شود قدر و قابلیتی ندارد. و این مخلوق ضعیف را قدرتی نیست. .. با هر زحمت و ریاضتی شده در قلب خود با قلم عقل نگارش ده که لاموثر فی الوجود الا الله...(نیست کارکنی در دار تحقق به جز خدای متعال)